خوبان به ناز و دلبرى رخشان چو تير و مشترى * با آنهمه گلمنظرى در خدمتش پرداخته
دلدادگان از هر كران گردنكش و نازك ميان * چون لشكر ساسانيان بر پيش نازش تاخته
آن گلرخ سيمين بدن محو جمال خويشتن * بر قلب خلقى زد قدم ناديده و نشناخته
من هم به دنبالش روان فارغ ز بدنامى و ننگ * افغان « جلائى » سر دهم از سينه همچون فاخته
معماى وجود
اى حريفان قدح جام شرابم بدهيد * گرچه مستم ز ازل بادهء نابم بدهيد
ديدهء منتظران خواب ندارد هرگز * از ره مهر و سخا داروى خوابم بدهيد
قطره را نيست اگر همسرى قلزم عشق * رخصت جلوهگرى همچو حبابم بدهيد
پاى رهوار مرا بسته اگر طرهء دوست * در گرفتارى اين سلسله تابم بدهيد
رفتم از دست خدا را به مددكارى عشق * دل شادابتر از دور شبابم بدهيد
جستجو كرده نديدم اثر از شاهد وصل * مژدهاش را به دل زار و خرابم بدهيد
هست دشوار بسى حلّ معماى وجود * پاسخ مسأله از روى حسابم بدهيد
تشنه كامم كه در افتاده « جلائى » به سراب * اين عطس مىكشدم جام شرابم بدهيد
بلور اشك
چنينكه پرچم لطف تو سايهء سر ماست * فلك ز دولت وصل تو بندهء در ماست
كجا روى ز برام اى ستارهء اميد * بيا كه فرش رهت نور ديدهء تر ماست
خود از سپند محبّت به مجمر افكندم * به شعله دل چو سپند است و سينه مجمر ماست
گهر بپاى تو ريزد اگر رقيب حسود * بلور اشك تمنا بديده گوهر ماست