نصيب سر نبود تاج جم چه غم باشد * كلاه فقر به تارك خجسته افسر ماست
هواى طبلهء عطّار كى كند دلزار * كه تار سنبل زلفت عبير و عنبر ماست
ز غصّه مردمك ديده گر به آب نشست * ز كينهتوزى گردون و جور اختر ماست
طلب مكن ز طبيبان علاج درد نهان * دواى درد « جلائى » بدست دلبر ماست
اوج شيدائى
چو آمدى ز وفا ساغر شراب بدست * شدم به جلوهء حسن تو آفتابپرست
تو شادمان ز برم رفتى و به ظلمت غم * دلم چو جام بلورين به سنگ هجر شكست
ز عمر بىثمر خويشتن شدم بيزار * ز بس غبار كدورت به لوح سينه نشست
بگير و دار غم و شور عشق نافرجام * سپهر ، تار وجودم به تيغ قهر شكست
به ناز پنجهء مهرت شكاف سينهء زار * ربود مرغ دلم را به تار موى تو بست
مرا ز دام غم عشق تو رهائى نيست * چو تير تا دل مجروح من گريخت ز شست
دلشكسته « جلائى » در اوج شيدائى * زمام طاير عقلم گرفته است بدست
عطا
نابجا آمدهام با كه بهجا آمدهام * عجب اينجاست ندانم ز كجا آمدهام
خبرى بود عدم را به بقا راهى نيست * من ناخوانده پى شهر بقا آمدهام
سر اين قصّه دراز است كه نادانى من * خضر من گشته و تا دير فنا آمدهام
مرغ پابستهء آوارهء بىبالوپرم * كه به اين دامگه مكر و ريا آمدهام
از رهى دور به صد شوق من از صبح ازل * كور و كر در طلب لطف و عطا آمدهام