تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 393

مساهمون:

ص٣٩٣

نفرين

دل مىتپد ز حسرت و ماتم به خون همى * سرگشته‌ام به وادى عشق و جنون همى يك‌لحظه از تحسر و غم ايمنى نبود * هردم شود ملالت و دردم فزون همى بر من به نوبهار جوانى خزان رسيد * از فتنهء زمانه فتادم زبون همى آن شير مادرى كه بخوردم به كودكى * آورد جور و كينه ، ز كامم برون همى عريانىام چو ديد محبت نمود و دوخت * بر قامتم لباس تعب چرخ دون همى نفرين بدين زمين كنم و لعن بر زمان * خواهم نگون شود افق نيلگون همى دامان زندگى چو « جلائىّ » تيره‌بخت * بيرون كشم ز حيطهء جبر قرون همى

همزاد

بگذشت چون به حسرت و ماتم شباب من * خواهم دگر گذشته نيايد به خواب من توفان غم به سينه ز بس حمله مىبرد * ترسم كه بشكند ز نهيبش حباب من برخيز از شرارهء پنهان خاطرات * دودى كه سركشد ز ميان كتاب من هر قطره‌اى ز لالهء گلگون دل چكيد * افتاده قطره قطره به جام شراب من همزاد دل چو گشته غم بىامان هجر * افزوده خود عذاب دگر بر عذاب من شيرازهء وجود من از تار جان گسست * خورشيد عشق مُرد و برفت آفتاب من گفتم دهم ز غصّه « جلائى » برمز خواب * بر خواب بسته راه دو چشم پرآب من

نخل طوبى

اين طبيعت كه نوبهار آورد * دشت سرسبز و لاله‌زار آورد از دلالش پديد شد انجم * غُنج خود موجب بحار آورد برف را ستر كوهساران كرد * چشمه از سنگ كوهسار آورد چشمه‌ها را به طرف باغ كشيد * گل پديد از كنار خار آورد غنچه را از شميم صبح شكفت * پاى آن نغمه‌خوان هزار آورد