نفرين
دل مىتپد ز حسرت و ماتم به خون همى * سرگشتهام به وادى عشق و جنون همى
يكلحظه از تحسر و غم ايمنى نبود * هردم شود ملالت و دردم فزون همى
بر من به نوبهار جوانى خزان رسيد * از فتنهء زمانه فتادم زبون همى
آن شير مادرى كه بخوردم به كودكى * آورد جور و كينه ، ز كامم برون همى
عريانىام چو ديد محبت نمود و دوخت * بر قامتم لباس تعب چرخ دون همى
نفرين بدين زمين كنم و لعن بر زمان * خواهم نگون شود افق نيلگون همى
دامان زندگى چو « جلائىّ » تيرهبخت * بيرون كشم ز حيطهء جبر قرون همى
همزاد
بگذشت چون به حسرت و ماتم شباب من * خواهم دگر گذشته نيايد به خواب من
توفان غم به سينه ز بس حمله مىبرد * ترسم كه بشكند ز نهيبش حباب من
برخيز از شرارهء پنهان خاطرات * دودى كه سركشد ز ميان كتاب من
هر قطرهاى ز لالهء گلگون دل چكيد * افتاده قطره قطره به جام شراب من
همزاد دل چو گشته غم بىامان هجر * افزوده خود عذاب دگر بر عذاب من
شيرازهء وجود من از تار جان گسست * خورشيد عشق مُرد و برفت آفتاب من
گفتم دهم ز غصّه « جلائى » برمز خواب * بر خواب بسته راه دو چشم پرآب من
نخل طوبى
اين طبيعت كه نوبهار آورد * دشت سرسبز و لالهزار آورد
از دلالش پديد شد انجم * غُنج خود موجب بحار آورد
برف را ستر كوهساران كرد * چشمه از سنگ كوهسار آورد
چشمهها را به طرف باغ كشيد * گل پديد از كنار خار آورد
غنچه را از شميم صبح شكفت * پاى آن نغمهخوان هزار آورد