من و تو را چه كسى اينچنين صدا مىخواست * چگونه : آه : نه شايد خدا . . . خدا مىخواست
گناه مىكنى آرى نگو خدا اين كرد * كه چشم زخم رفيقان بىوفا اين كرد
تو خواستى كه مرا از خودت جدا سازى * شب سياه مرا بىستاره رها سازى
مرا به وريطهاى از التماس بگذارى * براى اين دل تنها كلاس بگذارى
تمام شد دگر آن قصهاى كه زيبا بود * دگر نه من نه تو ، اى يار نازنين بدرود
يكى نبود و يكى بود قصه پايان يافت * دو خط به جملهء بدرود ، قصه پايان يافت !
اندوه هزاران قريه
تو يك تصنيف نابى خندهات چون بوى باران است * دلت را مىشناسم من شبيه بركه عريان است
اگر پروانه است باشم تو مىسوزانىام آيا * ميان شعلهى سبزى كه در دست گياهان است
مرا با خود ببر اى مهربان تا جادههاى دور * به آن سمتى كه اندوه هزاران قريه پنهان است
منم همسفره مىترسى كه از آينده مىآيد * و در يك دست او قرآن و در دست دگر نان است
كتابى پيش رويم ، قصههايش گنگ و بىمعنى * حروفى پيش چشمم ، محو خطهاى پريشان است
درختى سايهاش را وقف مردان بيان كرد * و اكنون لقمهاش در زير دندانهاى طوفان است
مرا با خود ببر اى مهربان ! اى همسفر اى خوب * بهسوى قريهاى روشن كه مهد آب و گلدان است
عاشورائى ( 1 )
ديگر بدون موج و تلاطم مخواب آب * بنشين چو نبض دلهره در اضطراب آب
باعظمتى به وسعت خواب فرات ، آه * كردى عمود خيمهء دين را خراب آب
ردا كه سنگ طعنه تو را سرزنش كند * مرداب مىشوى و ندارى جواب اب
خنجر رسيد و مانده مقاوم گلوى زخم * خنجر رسيد و ريخت به چشم ركاب آب
يكسوى مشكها همه سيراب مىشدند * يكسوى طفل و زمزمهء آب آب آب
گفتم به تيغى كه سبت زخم مىخورد * ظالمتر از تو كيست كه . . . دادم جواب آب
آن روز داع ، يكسره نامهربان شدند * شمشير ، ريگزار ، زمين ، آفتاب ، آب