تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 360

مساهمون:

ص٣٦٠
خوشا يك‌سو اشارت‌هاى « من مىآيم » چشمت * و يك‌سو ناله‌هاى « بىتو خون مىگريم » چشمم

انتظار

صدايت روشن است ، اما حواس دشت مغشوش است * و الا سنگ‌ها چشم و سراپاى زمين گوش است بشر اسطوره‌هايش قصه‌ى چشم انتظارى بود * غبار آمدنهايت به چشم سنگ منقوش است سرود جنگل از نام تو رونق مىدهد شب را * درختان قصه يا دارند ، اسمش مرد گل‌پوش است لب دروازه‌ها تنها به اميد تو خندان است * و گرنه جاده محور رهگذرهاى فراموش است اگر بر ما نتابى برف‌ها يخ مىشود در ما * بيا ! آئينه‌اى خورشيد هر شب خانه بر دوش است شگفتا ! چارده فانوس بر اين دشت تابيده است * خداوندا ! چرا امشب چراغ قريه خاموش است

خنده تلخ

آن روز كه چشم آسمان تر مىشد * از خون تو كربلا معطر مىشد آن بوسه كه از لب پيمبر چيدى * در خنده‌ى تلخ تيغ پرپر مىشد

باور نكنيد !

باور نكنيد خسته و مأيوسم * يا مثل نگاه مرده‌ى فانوسم هرچند كه قطره‌ام ولى بىترديد * پيشانى آفتاب را مىبوسم