خوشا يكسو اشارتهاى « من مىآيم » چشمت * و يكسو نالههاى « بىتو خون مىگريم » چشمم
انتظار
صدايت روشن است ، اما حواس دشت مغشوش است * و الا سنگها چشم و سراپاى زمين گوش است
بشر اسطورههايش قصهى چشم انتظارى بود * غبار آمدنهايت به چشم سنگ منقوش است
سرود جنگل از نام تو رونق مىدهد شب را * درختان قصه يا دارند ، اسمش مرد گلپوش است
لب دروازهها تنها به اميد تو خندان است * و گرنه جاده محور رهگذرهاى فراموش است
اگر بر ما نتابى برفها يخ مىشود در ما * بيا ! آئينهاى خورشيد هر شب خانه بر دوش است
شگفتا ! چارده فانوس بر اين دشت تابيده است * خداوندا ! چرا امشب چراغ قريه خاموش است
خنده تلخ
آن روز كه چشم آسمان تر مىشد * از خون تو كربلا معطر مىشد
آن بوسه كه از لب پيمبر چيدى * در خندهى تلخ تيغ پرپر مىشد
باور نكنيد !
باور نكنيد خسته و مأيوسم * يا مثل نگاه مردهى فانوسم
هرچند كه قطرهام ولى بىترديد * پيشانى آفتاب را مىبوسم