ياد دلجوى تو
ماه من ، امشب بيا روشن نما اين خانه را * رشك فردوس برين كن يكدم اين ويرانه را
زد نگاهت آتشى سوزان بتار و پودها * شمع خندان باش و در برگير اين پروانه را
اى هميشه خوب من ، تنها توئى تنها توئى * تكدرخت آرزوها جلوهء اين كاشانه را
قصهها با بركه گويم در حريم نور ماه * اى قرار جان ، بيا بشنوتر اين افسانه را
لاى بازوهاى بيد خسته جان ، اين يادگار * مانده برجا ، مىدارم من اين ديوانه را
من همان ديوانهء بيگانه از خويشم هنوز * پر كنم با ياد دلجوى تو اين پيمانه را
سوز شعر تو « ثريا » مىزند آتش جسمان * كاش اين آتش بسوزد امشب اين غمخانه را
بىشكيب
دست هجران مىفشارد پنجه غم بر دل من * هستىام در زير اين بار گران جان مىسپارد
عقربكهاى زمان يادآورد روز جدائى * تلخى آن لحظه بىرحمانه قلبم مىفشاد
* * *
مىستيزم ، مىگريزم از خيالت نازنينم * حسرت يادت وجودم را به آتش مىكشاند
بىتو من غمگين و دلتنگم ، غروب مهرگانم * خاطراتم دانهء اندوه در دل مىنشاند
* * *
باورم نايد كه تو همچون پرنده پر كشيدى * بين ما بعد مكان بنبست جاويدان ما شد
در دو سوى بىنهايت چون موازى صبورى * دستهاى ما كنون بازيچهء دوران ما شد
* * *
آرزو بر صفحهء دل نقش خود را مىنگارد * دست سبز پراميدى پيش چشمم مىگشايد
بغض تلخم در گلو فرياد خاموشم به سينه * انتظار وصل تو ز نگار يأسم مىزدايد
* * *
اى اميد جان مادر ، پيله صبرم گسسته * بىتو اشكم ، بىتو دردم ، بىتو بىرنگ و خموشم
آتشم ، بر سر كشيدم مخمل خاكستر غم * اين زمانه هيچم كه از كف رفته بىتو عقل و هوشم