تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 351

مساهمون:

ص٣٥١
نگاه خسته‌ام بر آسمانها است * به اميدى كه شايد پر گشايم دريغا خسته جان و بسته بالم * كدامين دست مىسازد رهايم
* * *
نشانم اين نگين‌ها برده تو * كه مهر تو بجانم گرم گرمست مدار از چرخ گردون شكوه زين بيش * كه رنگ آسان گلگون ز شرمست

شكسته دل

بده ساقيا مى كه مجنون شوم * بدست مى از خويش بيرون شوم مگير از من اين جام مينائىام * چه مىترسى از شور شيدائىام پندار امشب كه ديوانه‌ام * بده پر كن از جان تو پيمانه‌ام ببر با مىام تا بدشت صفا * رهايم كن از چنگ غمها ، رها همىخواهم امشب كه غوغا كنم * به مستى خدايا ، خدايا كنم شوم شور و شادى و لطف و صفا * كنم رو به درگاه آن آشنا كه اى مهربان خالق هرچه هست * توام آفريدى چنين از الست گلم را تو باغم درآميختى * شرنگم تو در جام جان ريختى تو اى بيكران ، بزوال ، اى خدا * مرا فارغ از قيد هستى نما همىخواهم آسوده گردم دمى * بنه بر غم سينه‌ام مرهمى شوم لحظه‌اى غافل از آميخت هست * ببينم دگر روى ياران پست فضاى جهان چون قفس گشته نيك * نگاه همه ديدگان تيره‌رنگ دگر پاكبازان شكسته‌دل‌اند * غريبانه در جمع و هر محفل‌اند دل از آشنائى بود نااميد * كه صدها رغم بر دل من خليد كنون هم‌زبان باشد آينه‌ام * كتابى سخن خفته در سينه‌ام بياب قيا خواهم گوش كن * به جامى مرا مست و مدهوش كن فراموشىام ده كه غافل شوم * رها از غم و سوز اين دل شوم