نگاه خستهام بر آسمانها است * به اميدى كه شايد پر گشايم
دريغا خسته جان و بسته بالم * كدامين دست مىسازد رهايم
* * *
نشانم اين نگينها برده تو * كه مهر تو بجانم گرم گرمست
مدار از چرخ گردون شكوه زين بيش * كه رنگ آسان گلگون ز شرمست
شكسته دل
بده ساقيا مى كه مجنون شوم * بدست مى از خويش بيرون شوم
مگير از من اين جام مينائىام * چه مىترسى از شور شيدائىام
پندار امشب كه ديوانهام * بده پر كن از جان تو پيمانهام
ببر با مىام تا بدشت صفا * رهايم كن از چنگ غمها ، رها
همىخواهم امشب كه غوغا كنم * به مستى خدايا ، خدايا كنم
شوم شور و شادى و لطف و صفا * كنم رو به درگاه آن آشنا
كه اى مهربان خالق هرچه هست * توام آفريدى چنين از الست
گلم را تو باغم درآميختى * شرنگم تو در جام جان ريختى
تو اى بيكران ، بزوال ، اى خدا * مرا فارغ از قيد هستى نما
همىخواهم آسوده گردم دمى * بنه بر غم سينهام مرهمى
شوم لحظهاى غافل از آميخت هست * ببينم دگر روى ياران پست
فضاى جهان چون قفس گشته نيك * نگاه همه ديدگان تيرهرنگ
دگر پاكبازان شكستهدلاند * غريبانه در جمع و هر محفلاند
دل از آشنائى بود نااميد * كه صدها رغم بر دل من خليد
كنون همزبان باشد آينهام * كتابى سخن خفته در سينهام
بياب قيا خواهم گوش كن * به جامى مرا مست و مدهوش كن
فراموشىام ده كه غافل شوم * رها از غم و سوز اين دل شوم