سنگ جفا مىخورد اگر پروبالم * بازى چرخ است اين و كار كسى نيست
دادم از اين دادخواه و اين همه بيداد * مىندهد داد من كه دادرسى نيست
ضمن شكايت ز دست زلف سياهت * بازرس آرم ، اگرچه بازرسى نيست
كافر عشقم اگر به مملكت عشق * حيف در اين مملكت كسى به كسى نيست
چند رود صيد خسته از پى صيّاد * طاير پركنده را مگر قفسى نيست
در قفس سينه باش يكنفس آرام * همنفس دل مجو كه همنفسى نيست
باش كه شايد رسد به گوش نگارم * نالهء « ثارى » كه نالهء جرسى نيست
هنر آموخته
طعنه از عشق مزن عاشق دلسوخته را * باد ، بى جا چه زنى آتش افروخته را
من كه در كنج دلم گنج محبّت دارم * به كجا خرج كنم اين همه اندوخته را
جامهء عشق تو را آنكه به تن سوخته است * ترك هرگز نتوان اين به غلط دوخته را
بندهء عشق توام يا بكش و يا به فروش * ليك آزار مكن بندهء نفروخته را
عشق ورزيدن « ثارى » همه حسن است و هنر * قدر نشناخت كسى اين هنر آموخته را
مه دلنواز
مه من ! دلنواز مىخندى * وه چه زيبا به ناز مىخندى
من به قربان ناز خندهء تو * كه به گل همطراز مىخندى
عوض چارهسازى دردم * به من اى چارهساز مىخندى
پيش حسن تو من سرافكنده * تو ز من سرفراز مىخندى
كافر عشقى اى بت شنگول * به من بىنماز مىخندى
بارها بر سياهبختى من * خنده كردى و باز مىخندى
مىزند طعنه خندهء تو به گل * كه تو با امتياز مىخندى
من به راز و نياز مىگريم * تو به راز و نياز مىخندى