تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 344

مساهمون:

ص٣٤٤
سنگ جفا مىخورد اگر پروبالم * بازى چرخ است اين و كار كسى نيست دادم از اين دادخواه و اين همه بيداد * مىندهد داد من كه دادرسى نيست ضمن شكايت ز دست زلف سياهت * بازرس آرم ، اگرچه بازرسى نيست كافر عشقم اگر به مملكت عشق * حيف در اين مملكت كسى به كسى نيست چند رود صيد خسته از پى صيّاد * طاير پركنده را مگر قفسى نيست در قفس سينه باش يك‌نفس آرام * هم‌نفس دل مجو كه همنفسى نيست باش كه شايد رسد به گوش نگارم * نالهء « ثارى » كه نالهء جرسى نيست

هنر آموخته

طعنه از عشق مزن عاشق دل‌سوخته را * باد ، بى جا چه زنى آتش افروخته را من كه در كنج دلم گنج محبّت دارم * به كجا خرج كنم اين همه اندوخته را جامهء عشق تو را آنكه به تن سوخته است * ترك هرگز نتوان اين به غلط دوخته را بندهء عشق توام يا بكش و يا به فروش * ليك آزار مكن بندهء نفروخته را عشق ورزيدن « ثارى » همه حسن است و هنر * قدر نشناخت كسى اين هنر آموخته را

مه دلنواز

مه من ! دلنواز مىخندى * وه چه زيبا به ناز مىخندى من به قربان ناز خندهء تو * كه به گل هم‌طراز مىخندى عوض چاره‌سازى دردم * به من اى چاره‌ساز مىخندى پيش حسن تو من سرافكنده * تو ز من سرفراز مىخندى كافر عشقى اى بت شنگول * به من بىنماز مىخندى بارها بر سياه‌بختى من * خنده كردى و باز مىخندى مىزند طعنه خندهء تو به گل * كه تو با امتياز مىخندى من به راز و نياز مىگريم * تو به راز و نياز مىخندى