ترسم اگر جسارت از اين بيشتر كنم * از نزد خود برانى و تنها گذاريم
« ثابت » وجود خويش به جانان چو هديه كرد * گفتا به لطف عشق تو از عقل عاريم
خندهلب
لبخند مليحى كه بر رخسار تو ديدم * از شوق به يكباره فزون گشت اميدم
بر خنده چون آن غنچه لبهاى تو وا شد * با بوسه ميسر شود اين غنچه بچيدم ؟ ؟ ؟
دنبال تو بودم همه جا كوچه به كوچه * هرجا كه شدى با بدن خسته دويدم
تا منظر زيباى تو باشد به نظرگاه * چون مرغ هزارى سر هر شاخه پريدم
همواره شوى شاد بگوئى و بخندى * شايد كه به وصلت بدهد خنده نويدم
گر بگذرى از راه وفا بر شب تارم * طالع شود از مهر رخت صبح سپيدم
جز مهر و وفاى تو دگر هيچ نخواهم * غير از تو ز هر خاطره و خلق بريدم
با ياد تو تنها و غريبانه چه كردم * شب تا به سحر از غم هجرت چه كشيدم
« ثابت » چه بود مقصد و مقصود تو را گفت * مقصود همان خنده به لب بود كه ديدم