غروب گشت و شفق شد پديد و دانستم * كه در عزاى تو گرديده خونفشان خورشيد
معطّرى ! به مزارت نگاه حسرت ماست * چنانكه نور بتابد به گلستان خورشيد
به ياد اوست دل « توليت » چنان روشن * كه چون سپيده زند دم زَ مهر آن خورشيد « 1 »
حاصل آه شب
قلمى حسن تو تصوير نكردهست هنوز * كس نگاهى به رُخت سير نكردهست هنوز
به سر زلف تو سوگند ، دلم ديوانهست * كه حذر زين غل و زنجير نكردهست هنوز
حاصل آه شبم شعلهء مهر است ، ولى * در دل سرد تو تأثير نكردهست هنوز
جان من گر به لب از شوق وصالت نرسيد * بد به دل راه مده ! دير نكردهست هنوز
اخم با من مكن اينقدر ، كه با اين دل زخم * كار ابروى تو شمشير نكردهست هنوز
اشك من سرخ شد و چهرهء من زرد ، ولى * رنگ نيرنگ تو تغيير نكردهست هنوز
علتش « توليت » آشفتگى آن گيسوست * گر كسى خواب تو تعبير نكردهست هنوز
كلستان وصال
با مَنَت اى بىوفا انديشهء يارى نبود * دل ز من بردى ، ولى اين رسم دلدارى نبود
خواستى ما را بيازارى ، و إلّا پيش از اين * با رقيبان نظربازت سر يارى نبود
هركسى برد از گلستان وصالت بهرهاى * قسمت ما اى گل رعنا بهجز خوارى نبود
مردم چشمم جا آغشته با خون بود اگر * شيوهء چشم سياهت مردمآزارى نبود
« توليت » دانستى آن دلبر نمىآيد به خواب * ور نه از شب تا سحر كار تو بيدارى نبود
هامش
( 1 ) - دهد به جمع يتيمان ز مهر دلگرمى . . . كند نوازش اينام با بنان خورشيد