هواى دوست
ما رقصكنان هستيم ، از سازِ رباب عشق * ديوانهء سرمستيم ، از بادهء ناب عشق
هوشيارتر از هركس ، سرمستِ مىِ عشقيم * بيدارتر از هركس ، هستيم به خواب عشق
هركس كه هواى دوست چون ما به سرش افتاد * مانند حباب ، آخر ، شد خانهخراب عشق
اى ماه كمان ابرو ! افزون ز كواكب شد * جمعى كه تو كردى صيد ، با تير شهاب عشق
بس خام كه ما ديديم چون « توليت » محزون * بر آتش سودا رفت ، تا گشت كباب عشق
رشتهء مهر
اين چه عهديست كه با ما بستى * بستى و با دگران پيوستى
نه به آن جلوه كه با غير تو راست * نه به اين عهد كه با ما بستى
با رقيبان گره محكم كردى * رشتهء مهر ز ما بگسستى
مستى آن را كه نگاهت با اوست * هستى آن را كه تو با او هستى
وعده اينبار هم از وقت گذشت * اين چه عهديست كه با ما بستى
در رثاى شهيد معطّرى
فغان كه ديده فروبست از جهان خورشيد * به پردهء شب تاريك شد نهان خورشيد
سپهر ، جامهء خود را به نيل ماتم زد * چو كرد در شفق خون غروب آن خورشيد
فتاد بر دل مه داغ از اين مصيبت سخت * گريست از غم آن يار مهربان خورشيد
هزار مرتبه با جان و دل ز پرتو مهر * به خاك مدفن او مىكشد زبان خورشيد
دلش به حال يتيمان او چنان سوزد * كه سازد از مژده صد جوى خون روان خورشيد
سپهر ديده به دامن هزار ريخت * نهان شبى كه شد از ديده همچنان خورشيد
هزار شعلهء غم از دلش زبانه كشد * ز بسكه داغ تو در دل كند نهان خورشيد
شبى كه خصم به جان تو كينه مىورزيد * گرفت پرتو مهر خود از جهان خورشيد
نثار روح تو ، مَه ، نقره مىكند خيرات * به روى خاك تو ريزد زر از بنان خورشيد