حادثه
من در شب تيره غيرت فانوسم * با لهجهء سرخ لالهها مأنوسم
چون تيغ كه در دامن خون مىرقصد * يك روز لب حادثه را مىبوسم
منّت نامرد نكشم
گر كوفه به كوفه حسرت و درد كشم * هفتاد و دو آه شعله پرورد كشم
تا عشق حسين در رگم مىجوشد * نامَردم اگر منّت نامرد كشم
درد تنها
در عشق اگر عذاب دنيا بكشى * با اشك به ديده طرح دريا بكشى
تا خلوت من هزار غربت باقيست * تنها نشدى كه درد « تنها » بكشى
شانهء مرد
دستى به حريم آسمان دارد كوه * صد راز به سينهاش نهان دارد كوه
پرسد چو كسى نشان او ، مىگويم : * بر شانهء مرد ، آشيان دارد كوه
افسوس
خورشيد نشانى ز چراغم نگرفت * باران خبرى از دل داغم نگرفت
يكعمر به دل وعدهء رفتن دادم * افسوس كه مرگ هم سراغم نگرفت
جشن گريه
در آينه جشن گريه بر پا شده است * آواز هزار موج معنا شده است
ازبسكه غرور خويش را باريدم * كاشانهء من شبيه دريا شده است