كرد با چشمش اگر آهوى چين همچشميى * بىگمان نيست خرد مردم صحرايى را
* * *
شد گوشهنشين خال تو در كنج لب آرى * كار همه دل سوختگان گوشهنشينى است
* * *
مى همىخوانند لعلت را و من در حيرتم * زان كه مى تلخ است و شيرينتر لبت از شكر است
* * *
معلّما سخن از عشق گو كه مرغ دلم * طفيل سورهء يوسف بخواند قرآن را
* * *
ما راز شب وصل چه حاصل كه تو از ناز * تا بند قبا باز كنى صبح دميده است
* * *
به دست ساقى دور ، آن حباب شيشه را مانم * به هركس باده پيمايد دل من آب مىگردد
* * *
دوش گفتى مىكنم با تيغ ابرويت هلاك * خونم آن شمشير ابرو گر بريزد باك نيست
* * *
در دهر بسته شد درِ شادى به روى ما * تا كرد خو به عشق دل دردجوى ما
* * *
با آنكه عمرهاست كه از ديدنش گذشت * رنگى كه رفته بود نيامد به روى ما
* * *
تا عيان گشت به چشم ابروى چون ماهِ نواش * عشق چون ماه نو انگشتنما ساخت مرا
* * *
به خود مپيچ گرت طرّهاى پريشان نيست * كه عارض تو بهشت است و جاى شيطان نيست
* * *
به اشارت كشد ابروى تو دل را سوى خويش * چشم بد دور ! كه هم قبله و هم قبله نماست