مطلوب دل
گويم شب است زلفش و روى وى آفتاب * در تيرهشب عيان شده آيا كى آفتاب
جايى كه پرده برفكند ماه من ز رُخ * بيرون ميا ز پردهء ظلمت اى آفتاب
سير بهارِ روى تو مطلوب دل بود * صد بار از آن فزون كه به ماه دى آفتاب
بىجام شد هلال وجودم ز لاغرى * ساقى بيار باده كه باشد مى آفتاب
هر صبح كآتش رُخ او شعلهور شود * خواهد شدن بر آتش غيرت نى آفتاب
جفاجو
هركه دمى با تو جفاجو نشست * از همهء خلق به يكسو نشست
پشت ز غم شد چو كمان تا مرا * ناوك ناز تو به پهلو نشست
گشت چمان تا به چمن قامتش * پيش قدش سرو به زانو نشست
تكبيتها
هفتهء عمرش به غفلت رفت بر باد فنا * هركه چون گُل از پى جمعيّت اسباب شد
* * *
نشاط مى ز دلتنگى برون آرد مرا ، آرى * ز خون خوردن گُل اين بوستان شاداب مىگردد
* * *
به باغ ، دفتر گُل از رُخ تو گشت اوراق * كتاب حُسنى و شيرازهپاش اوراقى
* * *
به صفهاى مُژه چشم تو شد سالار و ظلم است اين * كه تُركى را اسير نيزهداران عرب كردى
* * *
وصال دوست نخواهم ز طعنهء دشمن * براى گُل نتوان سرزنش ز خار كشيد
* * *
باش يكرنگ در اين باغ كه رسوا نشوى * دو زبان چون گُل بادام ، دورنگ است اينجا