مرا از هجر خود بىصبر و سامان كردى و رفتى * سيهروزم چو آن زلف پريشان كردى و رفتى
همانا نعمت وصل تو را شكرى نگفتم من * كه مهجورم پى پاداش كفران كردى و رفتى
* * *
نيست فارغ يكدم از تيمار زلف خويشتن * خود سليمان است و دايم اهرمن مىپرورد
* * *
قدر بلبل را چمن پيرا نمىداند چه سود * ور بايستى ز چوب گُل ، قفس باشد مرا
* * *
حكيم ، نقطهء موهوم كرده نام دهانت * سخن بگوى كه آگه شود ز راز نهانت
چو ماهِ نو همهكس مىنمايدم كه به هجران * هلالم از تن و تن شد نشان ز موى ميانت
* * *
بيا جانا كه از تو دورم امشب * ببين كز وصل تو مهجورم امشب
بيا كز ياد شيرين خندهء تو * روان گرديده اشك شورم امشب
* * *
كالاى ما عزيز بود هركجا كه هست * جان در تن متاع سخن مىكنيم ما
* * *
پروانهوار سوى تو اى طفل تندخو * مرغ دلم به بال محبّت پريده است
* * *
باد صبا چو قصّهء مرگم نمود فاش * در بر سياه كرد و برآشفت موى تو
پيمانهء حيات مرا گر اجل شكست * ايمن ز سنگ حادثه بادا سبوى تو
* * *
اى دوست ز تأثير لب بادهفروشت * بس زاهد صدساله كه در شَرب مدام است
* * *
زلف را بر رخ پريشان كردهاى * كفر را همراز ايمان كردهاى