تشنه جز شاه شهيدان نگذشته است از آب * كه تواند بهجز او تشنهلب از جان گذرد
آن مهين بنده واجب كه به رتبت بر عقل * چون نكو بنگرى از نسبت امكان گذرد
بينش كور ز رايش به خور افزايد نور * حشمت مور به خاكش ز سليمان گذرد
ذرّهسان چرخ زمان هر شب و روزى خورشيد * بهر طوف حرمش ، افتانخيزان ، گذرد
اثر تلخى و شوريش نماند در آب * نام شيرينش اگر بر لب عمّان گذرد
غزل بلند
از رشك نام او نكنم بر زبان بلند * ترسم كه رفته رفته شود در جهان بلند
بىطاقتى به كوچهء رسوايىام كشيد * ترسم كه راز دوست شود ناگهان بلند
بلبل به گل نمايدم و گل به عندليب * گرديده تا فغان من از گلستان بلند
مژگان به هم زدى صف محشر كشيده شد * قدّت به جلوه بود و شد آخر زمان بلند
كوتاه كرده است خلايق ز خواب خوش * هر شب شود ز هجر مرا بس فغان بلند
چون رخصتم به گردش گلشن نمىدهى * ديوار باغ را مكن اى باغبان بلند
« بيدل » ز جان كند هدف تير سينه را * در كشتنش كنى چو تو تير و كمان بلند
آغوش حيا
از نزاكت رُخِ آن شوخ به ديدن نرسد * گلش ازبسكه لطيف است به چيدن نرسد
پرورش يافته ازبسكه در آغوش حيا * عرق از تاب جمالش به چكيدن نرسد
مىروم در حرم وصل ، ولى مىترسم * شرم مانع شود و ديده به ديدن نرسد
هست جانهاى گراميش پى و مىدانم * زان سبب تير نگاهش به خريدن نرسد
جامه زد چاك گل و پيش نگاهش پامال * دست بيچاره بهجز جامه دريدن نرسد
نرسد وصل ، تو را ، تا به رهش سر بدهى * بَر ، نبيند برِ تاك ار به بريدن نرسد
« بيدلا » شد دل من كشتهء آن زلف چرا ؟ * مارِ ببريده سرى را چو گزيدن نرسد