تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 290

مساهمون:

ص٢٩٠
ديدن كه اهل فضل و دانش * از رطبه ز ديگران مزيدند گلهاى مراد و بىنيازى * از گلبن كسب و كار چيدند با بال هنر ز خاك تيره * بر كنگره فلك پريدند هستند مراد اهل عالم * آنان كه به كارها مريدند با تيشه كار ريشه فقر * كندند و به سرورى رسيدند در سايه كار ، كسب عزت * كردند وز بندگى رهيدند با داس كمال خود درودند * هر خاك ز احتياج ديدند از معدن و كان به قوهء علم * سيم و زرشان برون كشيدند خوردند ز كسب نان و خرم * چون شاه به تخت آرميدند بر بىهنران حرام آن شد * كه از زحمت ديگران چشيدند اين بىهنران چو موش و گربه * بر سفرهء ديگران چريدند بر جامعه بىهنر بود بار * زين بار هنروران خميدند ويرانى ملك ماست آنان * خوردند و به متكا لميدند

سه اندرز

چنين گفت لقمان به فرزند خويش * كه با زن تو هرگز مگر راز خويش كه زن لايق رازداريت نيست * سزاوار جز خانه‌داريت نيست داوم با عوامان نكن دوستى * كه زه هستشان به بود نيستى چو ما داند با هيچ‌كس يار نه * بمردم از ايشان جز آزار نه ندانند آمين صدق و صفا * نپيوند با كس طريق وفا ز نوكيسه‌گان وام هرگز مخواه * كه نوكيسه روز تو سازد تباه نخوانده است درس سخا و كرم * بيك حبه بر مرد گردد دژم تو اين هر سه اندرز را كار بند * كز اين هر سه بر تو نيايد گزند