ديدن كه اهل فضل و دانش * از رطبه ز ديگران مزيدند
گلهاى مراد و بىنيازى * از گلبن كسب و كار چيدند
با بال هنر ز خاك تيره * بر كنگره فلك پريدند
هستند مراد اهل عالم * آنان كه به كارها مريدند
با تيشه كار ريشه فقر * كندند و به سرورى رسيدند
در سايه كار ، كسب عزت * كردند وز بندگى رهيدند
با داس كمال خود درودند * هر خاك ز احتياج ديدند
از معدن و كان به قوهء علم * سيم و زرشان برون كشيدند
خوردند ز كسب نان و خرم * چون شاه به تخت آرميدند
بر بىهنران حرام آن شد * كه از زحمت ديگران چشيدند
اين بىهنران چو موش و گربه * بر سفرهء ديگران چريدند
بر جامعه بىهنر بود بار * زين بار هنروران خميدند
ويرانى ملك ماست آنان * خوردند و به متكا لميدند
سه اندرز
چنين گفت لقمان به فرزند خويش * كه با زن تو هرگز مگر راز خويش
كه زن لايق رازداريت نيست * سزاوار جز خانهداريت نيست
داوم با عوامان نكن دوستى * كه زه هستشان به بود نيستى
چو ما داند با هيچكس يار نه * بمردم از ايشان جز آزار نه
ندانند آمين صدق و صفا * نپيوند با كس طريق وفا
ز نوكيسهگان وام هرگز مخواه * كه نوكيسه روز تو سازد تباه
نخوانده است درس سخا و كرم * بيك حبه بر مرد گردد دژم
تو اين هر سه اندرز را كار بند * كز اين هر سه بر تو نيايد گزند