گر جوانى را بيابم شكوه مىگويم ز پيرى * كاى جوانى كرده پيرى تلخ به زندگانى
در جوانى با جوانان در كنار جويباران * هردمى با نوگلى بودم چو ماه آسمانى
آفتاب عمر از مشرق به مغرب گشته مايل * در چه مغرب كنونى نزديك شد او را نهانى
سرگردان بوديم بر عالى و دانى از جوانى * محنت پيرى ز سر بيرون نمود آن سرگردانى
در جوانى قوت تن داشتيم و زور بازو * جاى آن قوت كنون نشسته ضعف و ناتوانى
آبشار زندگانى در جوانى بود جارى * هم بخشكيد آبشار و هم سر آمد زندگانى
كاش مىآمد جوانى در دم نزعم به بالين * تا ببيند آنچه تا من كرده پيرى سخت جانى
دل به پيرى و جوانى چند بندى چون در آخر * مركب تن بايدت از اين جهان بيرون جهانى
نى رهائى بابى از پيرى به نيرنگ و به افسون * نى جوانى را به دام آرى به فكر و نكتهدانى
تا بكى « تهرانيان » مويه كنى از روز پيرى * روز پيرى هم سرايد همچون ايام جوانى
هنر
آنان كه به چشم عقل ديدند * بر بىهنرى هنر گزيدند
با اهل هنر وفاق جستند * و بىهنران طمع بريدند