به علم زادهء آدم مكرم دست و شريف * به ديو و دد چه شرف مردمان نادان را
بهركجايى كه از نور علم شد روشن * چقدر روشنى آفتاب تابان را
شنيدهاى كه به ظلمات آب حيوانى است * به غير علم مدان هيچ آب حيوان را
درون سينهء عالم ز علم گوهرهاست * كه نيست در صدف سينه حبر عمان را
به نور علم بران جهت را از خانه دل * به جاى هل مكانى ده تو علم و عرفان را
كسى كه قائد او علم نيست گمراه است * اگرچه راه نمايد به مكر شيطان را
كجا تميز دهد آنكه كور شد از جهل * كه نور علم برافروخته است كيهان را
سزد به كان گه فخر اگر كند عالم * كه نيست ابر علم گوهر و كان را
به علم گوش و ادب چون به غير علم و ادب * فضيلتى به بهائم نباشد انسان را
جوانى و پيرى
حيف از ايام جوانى ، نوبهار زندگانى * كو برفت از كف به تسويف و به آمال و امانى
بد نهال زندگانى رديف بهاران سبز و خرم * شاد و بىغم و مبدم سرگرم عيش و كامرانى