حتى بهار هم
از رجعت دوباره خود ديگر است
بر شاخه غنچه را
ذوقِ خوشِ دوباره شكفتن نيست
بىتو
كلامى براى گفتن نيست .
از كوچه باغهاى سراب
انگار
از كوچه باغهاى سراب آمده بود
پيراهنش
بوىِ سيبِ گلاب را مىداد
بر گونههايش
سُرخىِ نابِ تمشك بود
گيسوى خيس او
از ترنّم باران صبحدم در كوچه باغ خبر مىداد
در آسمان آبى چشمش
رازِ هزار قنارىِ عاشق نهفته بود
انگار
روح بهار را به اسارت گرفته بود
و در سلاسل گيسو
- تمام از رزّ ناب
به اسيرى مىبرد
و دلِ من
با بهار مىرفت