« تندر » شب از شبانِ ز خاطر نرفتنيست * بر بالهاى خاطره پرواز مىكنم
ستم
اى چون مترسكها خموش و خالى و سرد * اى همرهانِ ماتم و ويرانى و درد
نفرينيانِ روزگارِ ذلّت و مسخ * اى دستتان خالى در اين ميدانِ آورد
پس كار كارستانتان كو كاردانان * تا كى زبونى را تحمّل مىتوان كرد
هان اى ستمسوزان به پا خيزيد ، ديگر * بس نيست مردان را ستم از دست نامرد ؟
زهرِ زبونىّ و فلاكت قسمتش باد * آنكس كه اندر آستين اين مار پرورد
به هوشنگ ابتهاج مَرد
مرد را اندوه دوران هيچ نيست * رنج كار و محنتِ نان هيچ نيست
جور نامردان كمر با بشكند * ور نه تابِ جور مردان هيچ نيست
*
مرد را كمتر غمى آرد به تنگ * مَر غم جانسوز ياران دورنگ
در غم نامردمىها مىزند * مرد از غيرت سرِ خود را به سنگ
گناه
سنگينترين گناه خاموش بودن است * وقتى كه بودنت نفىِ نبودن است
بادا قرينِ مرگ وقتى كه زندگى * از ورطهء خطر ، جان در ربودن است
بهارِ غمگين
بهارا ! چه غمگين چه بىرنگ و رويى * نه شورى ، نه شوقى ، نه عطرى ، نه بويى
نه در دامنت گل نه آواى بلبل * بهارا ! چنين بىصفا از چه رويى ؟