ايران ، مركز كرمانشاه ، به خدمت اشتغال دارد .
فتاحى در سال 1377 نخستين مجموعهء اشعارش شامل دو بخش اشعار فارسى و محلّى كرمانشاهى بنام « اشك غزال و گُلكم » طبع و نشر گردد .
باران
من تكدرختِ خشكم ، در شورهزار باران * جانم ز تشنگى سوخت ، بر من ببار ، باران
ديريست تكسوارى ننشسته در برِ من * در سايهام بشويد ، از تن غبار ، باران
آمد بهار و طىّ شد ، با حسرت شكوفه * من ماندم و دلى تنگ ، تا اين بهار ، باران
در اين كوير نفرت حتّى پرندهاى نيست * بر شاخهها خشكم ، گيرد قرار ، باران
مردان راه بسيار ، رفتند و ماندهم من * اينجا غريب و تنها ، بىغمگسار ، باران
بر من ببار شايد ، از نو برى بگيرم * بىبرگ و بارىام را منّتگذار ، باران
ابرِ ستَروَنت را بردار و بگذار از من * بگذار تا بميرم ، در شورهزار باران
كو ابر و باد و « تندر » خشكيده هفت دريا * تا كى بمانم اينجا ، چشم انتظار باران ؟ !
نوشخند
اى آنكه آهوى دلم فتاده در كمندِ تو * مباد آنكه بگسلد ز دست و پايبندِ تو
به جرم عاشقى مرا بكُش ، نترسم از بلا * كه خوشتر از سلامت است ، جان من گزند تو
چه گريهها نكردهام ز دورىات شبانگهان * كه روز من سيه شده چو گيسوى بلند تو
به حال من بخند اى عزيز ، روزگار من ! * كه جانِ صد چو من شود فداى نوسخند تو
بسوزم عاقبت شبى ، غزل هرآنچه گفتهام * كه خوش نيامده چرا به طبع گلپسند تو
نه از تو شكوه مىكنم ، نه از دلبر بلا كشم * شكسته باد آن دلى كه نيست پايبندِ تو
به « تندر » آنچه مىكنى ، ز راه لطف مىكنى * خوشم از اين گشتهام خراب و دردمند تو