چند شعر نو
( 1 )
دستهايم
را
دخيل مىبندم
شايد
در گشوده شود
شب
- هنگام تقسيم نان -
آسمان را
بر دستهايم
مىبندم .
( 2 )
گلوى خشكمان
چوب شد
باز
آب را در آسياب دشمن ريختند
حتّى
آبى نماند
تا دستان را بشوييم .
( 3 )
دستهايت
زخمهاى شانهام را
جارو كردند
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى