به : استاد محمود فرشچيان ذو الجناح
چه تنها مىرود غمگين بهسوى خيمهها ؟ برگرد * پريشان يال زخمى ، قاصد خون خدا ! . . . برگرد
نمىدانم چه در سر دارى ؟ امّا خوب مىدانم * كه در مىمانى آنجا از جواب بچهها . . . برگرد
تو با اين چشمها ، اين دختران شعله و شيون * به آتش مىكشى چشمان اهل خيمه را . . . برگرد
چه خواهى داد پاسخ ؟ پرسش اهل حرم اين است : * « چرا برگشتى از هنگامه ؟ كو باباى ما ؟ » . . . برگرد
*
گلوى تشنه بر بالاى نى شوق اذان دارد * معطّر گشته دشت از اين اذان آشنا . . . برگرد
و آن سوتر صدايى مبهم امّا آشنا جاريست * « گلى گم كرده زينب در ميان نيزهها » . . . برگرد
تو را تنپوشى از زخم است و در ميدان صد چاك * كه درهم مىنهد اين زخمهاى كهنه را . . . برگرد
به ياد معلم شهيد دكتر شريعتى ترانهاى در كوير
مرغ تشنه هر طرف كه پر كشيد ، چشمهاى نديد * چهار سو سراب بود و خشك سايههاى داغِ بيد
خشك آنچنان درختها ، كه گاه سالهاى سال * چكّهاى پرنده هم ز شاخههايشان نمىچكيد