براى فاطمه زهرا عليها السّلام
از شانههاى خستهء آنجا . . . سخن بگو * بانو ! براى اين دل تنها . . . سخن بگو
دلدارىام بده ، كه پر از شعله و تبم * خاموش كن تنور دلم را . . . سخن بگو
اين چشمهاى تشنه به باران نمىرسد * از چشمت اى غزالهء دريا . . . سخن بگو
غمهات را به روى دل خستهام بريز * از چاه و نخل و از تب مولا . . . سخن بگو
تا كى به جُستوجوى نشان تو گم شويم ؟ * در كوچههاى شعر و شب آيا ؟ . . . سخن بگو
امروز در تخيّل و رؤيا نشستهايم * بانو ! تو از حقيقت فردا . . . سخن بگو
جاذبهء ديدن تو
سرو زيبا شده از شكل خراميدن تو * شعله پر مىكشد از حالت خنديدن تو
پشت اين پنجرهها ، سايهء بىخوابى من * به دعا با تو نشسته . . . به پرستيدن تو
پُرِ شعرم همهشب ، گرچه بساطم خاليست * همهء داروندار دل من ! ديدن تو
آفتابم ! نكند نور تو كمتر بشود . . . * ابرها باز بيايند به دزديدن تو
بايد اين آينهها را بتكانم از شب * شعله روشن كنم ، از جلوهء خنديدن تو
تو بيايى و به داد دل شعرم برسى * عشق زيبا شود از جاذبهء ديدن تو