تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 260

مساهمون:

ص٢٦٠
تنها خودم به دويدن احساس مىروم * اين روزها ، كسى به دلم سر نمىزند

اميد آخر

اميد آخر من ! سرنوشت باران‌زاد ! * دوباره گم شده آوازهايمان در باد ببين چگونه اسيرِ « سكون و تخديريم » * در آستانهء تكرار « هرچه بادا باد » غريب مىگذرى ، مثل گام‌هاى غروب * از اين حوالى دور از ترانه و فرياد ستاره‌هاى صميمى دلم گرفته عجيب * كجاست ، آنكه خدا را به من نشان مىداد هميشه پلك تو وقتى به درد مىآمد * صداى گريه از آن قطره قطره مىافتاد هزار سال دويدم و تازه فهميدم * در اين عبور رسيدم به ناكجاآباد بيا كبوتر من ! مثل روزهاى قديم * بخوان ترانه‌اى از اسب و ايل و چادر و باد بهار مىشود از چشم‌هاى لبريزت * اميد آخر من ! سرنوشت باران‌زاد !

خيال صميمى

ديرى تو را ستاره ! ز يارت نكرده‌ام * بااين‌همه به دورىات عادت نكرده‌ام جز چشم‌هاى خيس تو بارانى نجيب ! * از هيچ چشم تشنه ، حمايت نكرده‌ام ديريست با حصور خيال صميمىات * خود را براى گريه ، حكايت نكرده‌ام وقتى مرا غزل به غزل شعر مىكنى * مىفهمم از سكوت عيادت نكرده‌ام من فكر لحظه‌هاى تو بودم كه گفته شد * قافيه را دوباره رعايت نكرده‌ام

دردت به جانم

رازت به روى سينه‌ام ، رازت به جانم * از اين همه مَردُم ، ملولم ، مهربانم ! از اين همه مردم كه مثل برف سردند * با چشم‌هاى روشنت ، با آسمانم وقتى به‌سوى چشم‌هاى تو مىآيم * خود را از ابرو آه و باران مىرهانم بااين‌كه بالم خسته از اين روزگار است * خود را شبى تا آسمانت مىكشانم