تنها خودم به دويدن احساس مىروم * اين روزها ، كسى به دلم سر نمىزند
اميد آخر
اميد آخر من ! سرنوشت بارانزاد ! * دوباره گم شده آوازهايمان در باد
ببين چگونه اسيرِ « سكون و تخديريم » * در آستانهء تكرار « هرچه بادا باد »
غريب مىگذرى ، مثل گامهاى غروب * از اين حوالى دور از ترانه و فرياد
ستارههاى صميمى دلم گرفته عجيب * كجاست ، آنكه خدا را به من نشان مىداد
هميشه پلك تو وقتى به درد مىآمد * صداى گريه از آن قطره قطره مىافتاد
هزار سال دويدم و تازه فهميدم * در اين عبور رسيدم به ناكجاآباد
بيا كبوتر من ! مثل روزهاى قديم * بخوان ترانهاى از اسب و ايل و چادر و باد
بهار مىشود از چشمهاى لبريزت * اميد آخر من ! سرنوشت بارانزاد !
خيال صميمى
ديرى تو را ستاره ! ز يارت نكردهام * بااينهمه به دورىات عادت نكردهام
جز چشمهاى خيس تو بارانى نجيب ! * از هيچ چشم تشنه ، حمايت نكردهام
ديريست با حصور خيال صميمىات * خود را براى گريه ، حكايت نكردهام
وقتى مرا غزل به غزل شعر مىكنى * مىفهمم از سكوت عيادت نكردهام
من فكر لحظههاى تو بودم كه گفته شد * قافيه را دوباره رعايت نكردهام
دردت به جانم
رازت به روى سينهام ، رازت به جانم * از اين همه مَردُم ، ملولم ، مهربانم !
از اين همه مردم كه مثل برف سردند * با چشمهاى روشنت ، با آسمانم
وقتى بهسوى چشمهاى تو مىآيم * خود را از ابرو آه و باران مىرهانم
بااينكه بالم خسته از اين روزگار است * خود را شبى تا آسمانت مىكشانم