هم نواى حافظم ، اى نازنين ! آنجا كه گفت * « چهره بنما دلبر ! تا جان برافشانم چو شمع »
تا كه مهر خاور از مغرب دمد من همچنان * گاه گريم ، گاه خندم ، گاه رقصانم چو شمع
رقص نابودى و مرگ است اين نه رقص زندگىست * زان كه با هر پيچ و تابى رو به نقصانم چو شمع
اى « تفقّد » دلخوش از آنم كه با اين سوز و ساز * رونق جمع و صفاى بزم يارانم چو شمع
مظهر الطاف حق
ساقى گلچهره بده جام را * بر لب من نه مى گلفام را
ساقى من خيز غدير خُم است * از لب ساغر بِسِتان كام را
بعثت ثانى بود اين انتخاب * مژده بده جملهء اقوام را
خيز كه تا در دل صحرا بريم * لاله صفت بر لب خود جام را
مست تولّاى توام يا علىّ ! * از تو ندارم طمع خام را
اى علىّ ! اى مظهر الطاف حقّ * اى ز نبىّ يافته اكرام را
تا سرنى خاك كف پاى توست * بر سر افلاك نهم گام را
شهرت من بندگى كوى توست * از تو نكو ساختهام نام را
گرچه گنهكارم و عصيانپذير * با تو ندارم غم فرجام را
مدح تو را گفت « تفقّد » به جان * ليك نخواهد ز تو انعام را ؟
ابنالوقتها
نه يك همدم ، نه يك همدل ، نه يك يار * نه يك انديشمند نيكپندار
نه يك آزادهاى همفكر و همراه * نه يك همكار يكرنگ و وفادار