شادروان ابو الحسن ورزى ، در جواب شعر تفقّد بدينگونه مىسرايد :
اى تفقّد ! اى كه در مهر و وفا افسانهاى * بحر عشق و آرزو را گوهر يكدانهاى
خانهات آباد بادا ، اى آنكه در تعليم عشق * خانهء دل هركجا باشد تو صاحبخانهاى
نمونههاى زير از شعر اوست :
رهاورد خراسان
من اگر دردى كشم ور مست و گر فرزانهام * هرچه مىخوانى ، بخوانم ، عاشقى ديوانهام
من نه شيخ و زاهدم ، نى گبر و ترسا و يهود * نى برهمايى نه هندو ، از همه بيگانهام
كافر عشقم مخوان اى زاهد خودبين كه من * سالها خدمتگزار پيرِ اين ميخانهام
مى نمىنوشم ، و ليكن مست ديدارم ز شوق * گر رسد گاهى به گوشت نعرهء مستانهام
صد هزاران همچو من پروانهاى بر گرد اوست * شرم دارم گر بگويم گِرد او پروانهام
او رضا عليه السّلام و من رضا ، فخريست همنامى او * زين سبب بر تاج شاهان گوهرى يكدانهام
من غلام او و اين فخرى دگر بر من كه او * شاه من باشد نگر بر شوكت شاهانهام
شاكرم من خالق خود را كه در پايان عمر * پرتو افشان شد فروغش بر دل و كاشانهام
دين و آيينم چه باشد ، خود نمىدانم ولى * خاك پاى زايرين صاحب اين خانهام
اى « تفقّد » شاكر از حقّم كه با دست تهى * از شراب عشق او لبريز شد پيمانهام
فرّ همايون
چشم مست تو همان آفت جان است هنوز * كه به جان آتش سوزنده عيان است هنوز
گرچه لب بستهاى اى دوست ز اسرار دلت * در نگاه تو همان راز نهان است هنوز
تهى از اشك نگشتهست دو چشم ترِ من * كه همان آب از اين چشمه روان است هنوز
ديده و دل به خدا منزل و مأواى تو بود * گرچه رفتى ، دل شوريده همان است هنوز
گرچه از ديده نهان گشتهاى اى راحت جان * چشم خونبار به سويت نگران است هنوز
عشق تو بار گرانى سست كه آسان نكشد * مگر آن كو چو مَنَش تابوتوان است هنوز