تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 255

مساهمون:

ص٢٥٥
شادروان ابو الحسن ورزى ، در جواب شعر تفقّد بدين‌گونه مىسرايد :
اى تفقّد ! اى كه در مهر و وفا افسانه‌اى * بحر عشق و آرزو را گوهر يك‌دانه‌اى خانه‌ات آباد بادا ، اى آنكه در تعليم عشق * خانهء دل هركجا باشد تو صاحب‌خانه‌اى
نمونه‌هاى زير از شعر اوست :

رهاورد خراسان

من اگر دردى كشم ور مست و گر فرزانه‌ام * هرچه مىخوانى ، بخوانم ، عاشقى ديوانه‌ام من نه شيخ و زاهدم ، نى گبر و ترسا و يهود * نى برهمايى نه هندو ، از همه بيگانه‌ام كافر عشقم مخوان اى زاهد خودبين كه من * سال‌ها خدمتگزار پيرِ اين ميخانه‌ام مى نمىنوشم ، و ليكن مست ديدارم ز شوق * گر رسد گاهى به گوشت نعرهء مستانه‌ام صد هزاران همچو من پروانه‌اى بر گرد اوست * شرم دارم گر بگويم گِرد او پروانه‌ام او رضا عليه السّلام و من رضا ، فخريست همنامى او * زين سبب بر تاج شاهان گوهرى يك‌دانه‌ام من غلام او و اين فخرى دگر بر من كه او * شاه من باشد نگر بر شوكت شاهانه‌ام شاكرم من خالق خود را كه در پايان عمر * پرتو افشان شد فروغش بر دل و كاشانه‌ام دين و آيينم چه باشد ، خود نمىدانم ولى * خاك پاى زايرين صاحب اين خانه‌ام اى « تفقّد » شاكر از حقّم كه با دست تهى * از شراب عشق او لبريز شد پيمانه‌ام

فرّ همايون

چشم مست تو همان آفت جان است هنوز * كه به جان آتش سوزنده عيان است هنوز گرچه لب بسته‌اى اى دوست ز اسرار دلت * در نگاه تو همان راز نهان است هنوز تهى از اشك نگشته‌ست دو چشم ترِ من * كه همان آب از اين چشمه روان است هنوز ديده و دل به خدا منزل و مأواى تو بود * گرچه رفتى ، دل شوريده همان است هنوز گرچه از ديده نهان گشته‌اى اى راحت جان * چشم خونبار به سويت نگران است هنوز عشق تو بار گرانى سست كه آسان نكشد * مگر آن كو چو مَنَش تاب‌وتوان است هنوز