كوى خراباتيان
ز كِبر و ناز و غرورى كه اين پسر دارد * عيان بُوَد كه چه آشوبها به سر دارد
كشيده ز ابروىِ خونريز تُركِ مستش تيغ * خيالِ قتلِ كه را باز در نظر دارد ؟
نمىخرد دوجهان را به گوشهء چشمى * ز حالِ گوشهنشينان كجا خبر دارد ؟
ز دلبرانِ تتارى مخوان و حالتشان * كه حُسنِ دلبرِ ما ، حالتِ دگر دارد
براى عاشقِ دلخسته شرح لازم نيست * كه رنگِ زرد و لبِ خشك و چشم تر دارد
روان به كوى خراباتيان بود « تسليم » * پىِ معاش چه حاجت به سيم و زر دارد ؟
صبح حُسن
ماهِ من بر رُخ بيفكندهست زلفِ نيم تاب * زان كه باشد بىحجاب ابر ، خوشتر آفتاب
آينه بىرنگ خوشتر ، لاله بىخالِ سياه * غنچه بىزاغ و زغن نيكو و بىدود التهاب
زلفِ او ازبسكه دل دزديد و طرّارى نمود * از حريمِ حُسن بيرون كرد و داد او را جواب
زلف را گفتم كه بر حسن نكويان دل مبند * حُسنِ ايشان را ثباتى نيست كرديم انتخاب
حيف باشد ، هم قرين باشند با هم سال و ماه * نور و ظلمت ، كفر و ايمان ، روز و شب ، جُرم و ثواب
زلف شيطان است روى يار من باغ بهشت * كى شود شيطان ، شود از باغ جنّت كامياب
زلف بر طرف بناگوشش ندارد راه از آنك * صبح جنّت را نباشد شام ، رو بر خوان كتاب
مكتب تجريد
بيا اى دل به كوىِ بيخودى خود را قلندر كن * به كيشِ خويش هفتاد و دو ملّت را سلندر كن
دوعالم را كن اى دل چون برِ هر كار سرگردان * ميان آن قلم پرگار خود را قطب محور كن
تو شهبازِ همايون فال عشقى ، بالوپر بگشا * نخستين راز دشمن بر فراز عرش اكبر كن
در اينجا مى فكن بار و برو آنجا كه در آنجا * ز بىجايى نگنجد جا تو آنجا را مسخّر كن
به بام نيستى چون . . . رو مؤذن شو * و زانپس گوش مستى را كر از « اللّه اكبر » كن
ز دستِ سارقانِ شهر رفت از دست دينِ حقّ * بيا اى دستِ حق ، دستى بر آن تيغ دو پيكر كن