زير بار غم عشق تو دوتا شد كمرم * پشت من زير همان بار گران است هنوز
قامتم گرچه خميدهست ز بار غم عشق * قدّ رعنات همان سرو روان است هنوز
موى من گشته چو كافور و دو زلف سيهات * همچنان سنبل تر مشكفشان است هنوز
چون همافرّ همايون تو باشد به سرم * بهرهام دولت جاويد از آن است هنوز
چند گويى كه شدى پير و حذر كن از عشق * گرچه من پير شدم ، دل كه جوان است هنوز
شعر سوزنده چو آتش ز « تفقّد » شنويد * كه همان عاشق آتش به زبان است هنوز
شمع
تا به كى سوزد ز هجرت رشتهء جانم چو شمع * تا به كى بارد به دامن اشك لغزانم چو شمع
شمعسان در آتش عشق تو مىسوزم ، ولى * كى زبان شكوه بگشايم كه سوزانم چو شمع
شعلهء او بر سر است و آتش من در دل است * فاش كى گردد به گيتى راز پنهانم چو شمع
گرچه مىسوزم ، ولى كس نشنود فرياد من * ناله از لب برنيارم ، وز خموشانم چو شمع
سوختم عمرى و كس آگه نشد از حال من * كز چه من سوزم ، چرا اينسان گدازانم چو شمع
چهرهاى خندان چو گل دارم ، و ليكن صد دريغ * شعلهها خار غم افشاندهست بر جانم چو شمع
گرچه دارم آتش مهر تو را در سينه ، ليك * گريم اندر خلوت و در جمع خندانم چو شمع
با تو مىگويم سخن اى كوكب پروين كه تو * شاهدى بر حال زار و چشم گريانم چو شمع