تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 253

مساهمون:

ص٢٥٣
ببين موساييان از هر طرف در دين هجوم آرند * بيا با ذو الفقار اى شاه ! فتح باب خيبر كن گرفته ظلمتِ كفر عالمى را ، تابكى پنهان * بيا اى آفتاب شرع ، عالم را منوّر كن يكى گويد : منم قائم ، يكى گويد : منم حجّت * بيا اى حجّتِ قائم ، جهان را كار يكسر كن عُمَر بنشسته بر جاى علىّ ، الغوث ادركنى ! * بيا انوار حقّ را زينتِ محراب و منبر كن يكى گويد : قيامت آمد و بگذشت و شد رجعت * بيا قامت برافراز و قيامِ روزِ محشر كن به چشم خويشتن ديدم ، به گوشِ خويش بشنيدم * كناياتى كه نتوان گفت من ، ناگفته باور كن چو گشتى محرم اسرارِ خلوت خانهء جانان * پس آنگه روى خود بر حضرت دادار داور كن شريعت صاحبى دارد ، برو « تسليم » دم دركش * بيا در مكتبِ تجريد ، درسِ عشق از بر كن

بوتهء هجران

تا شهِ حُسن تو كوسِ « لِمَنِ المُلك » نواخت * ديگرش شاه‌وشى نوبت شاهى ننواخت دردِ عشقِ تو چنان كرد مرا زار و نزار * كه به بالينِ من امشب اجل آمد نشناخت گشت مانند طلابى غش و صافى « تسليم » * بس‌كه در بوتهء هجران تو چون مس بگداخت

رباعى

در آب پَرِ غراب افتاده مگر ؟ * يا تودهء مشك ناب افتاده مگر ؟ پيچيده ميانِ آب ، دود سيهى * آتش به ميانِ آب افتاده مگر ؟

بيت

خوش‌هواىِ سالمى دارد ديارِ نيستى * ساكنانش جمله يكتا پيرهن خوابيده‌اند