تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 250

مساهمون:

ص٢٥٠

در انتقاد مشروطه

تا قرعهء مشروطه به نامِ تو فلك زد * اوّل علمِ جور تو بر كانِ نمك زد مانند ابو بكر كه از بدوِ خلافت * در مجلس شورى سخن از غصبِ فدك زد اين آتش حرّيت و آيين طبيعى * دودش به سما رفت و هم آتش به سمك زد تا سيم و زرِ بىغش و غش‌دار شود فاش * صرّافِ خرد آمد ، بر سنگ محك زد يك سلسله از اهل عمايم ز جهالت * مشّاطه ز ماشين ز پىِ غنج و بزك زد ديدى كه در اين يك‌دوسه سال از پىِ تدليس * ابليس دوصد شعبده و رنگ و كلك زد آن يك به بيابان ز پىِ غارت اموال * خرگاه به پا كرد و دم از طبل و يدك زد در هر طرق و جاده زاكراد و زالوار * نقّاره بزن ، خنده به زيرِ كپنك زد هر گوشه به شش‌لول كُشد آدم و گويد : * عمدا كه نبود ، از رهِ شوخى حسنك زد چون ديد فكل سر زده از زير عمامه * بر موضع مخصوص مه انگشت خنك زد چون كار به كامِ دلِ خود ديد عزازيل * از وجه به رقص آمد و پشتك به فلك زد تا بانگ در آرد به فلك چرخ دهل باز * چرخك زد و پشتك زد و دستى به لچك زد در خطّهء رى خيمهء شاهى زده ، آن‌گاه * نقّارهء نوبت به سرِ چوب فلك زد چون ديد كه همرنگ فرنگيست زن و مرد * آرايش رخسار به زربفت و زرك زد گلدستهء خود داد به آب از رهِ تدليس * از كُشته دوصد پشته به كارى و خرك زد ضرب المثل است اين كه گزك دستِ وى افتاد * يك‌چند مجاهد شد و پايى به كزك زد يك‌چند مجسّم شده بر صورتِ قاضى * در كمرك تخفيف به پوشان دورك زد يك‌چند مباشر شده در عُشر گرفتن * صبّاغ صفت مُهر به كرباس و قدك زد گه مور شد و كرد وطن در بُن خاشاك * وانگاه دوصد روزنه بر توپ برك زد اين شعله نه تنها به بشر كرد سرايت * برقى شد و بر قاطبهء جنّ و ملك زد زين فتنه پىِ شعله جوّاله به ايران * هم بر گل و بر سُنبل و بر خار و خسك زد هر بىسروپايى ز كمين جست پى صيد * چون ديو دژم دست پىِ چوب و كتك زد