در انتقاد مشروطه
تا قرعهء مشروطه به نامِ تو فلك زد * اوّل علمِ جور تو بر كانِ نمك زد
مانند ابو بكر كه از بدوِ خلافت * در مجلس شورى سخن از غصبِ فدك زد
اين آتش حرّيت و آيين طبيعى * دودش به سما رفت و هم آتش به سمك زد
تا سيم و زرِ بىغش و غشدار شود فاش * صرّافِ خرد آمد ، بر سنگ محك زد
يك سلسله از اهل عمايم ز جهالت * مشّاطه ز ماشين ز پىِ غنج و بزك زد
ديدى كه در اين يكدوسه سال از پىِ تدليس * ابليس دوصد شعبده و رنگ و كلك زد
آن يك به بيابان ز پىِ غارت اموال * خرگاه به پا كرد و دم از طبل و يدك زد
در هر طرق و جاده زاكراد و زالوار * نقّاره بزن ، خنده به زيرِ كپنك زد
هر گوشه به ششلول كُشد آدم و گويد : * عمدا كه نبود ، از رهِ شوخى حسنك زد
چون ديد فكل سر زده از زير عمامه * بر موضع مخصوص مه انگشت خنك زد
چون كار به كامِ دلِ خود ديد عزازيل * از وجه به رقص آمد و پشتك به فلك زد
تا بانگ در آرد به فلك چرخ دهل باز * چرخك زد و پشتك زد و دستى به لچك زد
در خطّهء رى خيمهء شاهى زده ، آنگاه * نقّارهء نوبت به سرِ چوب فلك زد
چون ديد كه همرنگ فرنگيست زن و مرد * آرايش رخسار به زربفت و زرك زد
گلدستهء خود داد به آب از رهِ تدليس * از كُشته دوصد پشته به كارى و خرك زد
ضرب المثل است اين كه گزك دستِ وى افتاد * يكچند مجاهد شد و پايى به كزك زد
يكچند مجسّم شده بر صورتِ قاضى * در كمرك تخفيف به پوشان دورك زد
يكچند مباشر شده در عُشر گرفتن * صبّاغ صفت مُهر به كرباس و قدك زد
گه مور شد و كرد وطن در بُن خاشاك * وانگاه دوصد روزنه بر توپ برك زد
اين شعله نه تنها به بشر كرد سرايت * برقى شد و بر قاطبهء جنّ و ملك زد
زين فتنه پىِ شعله جوّاله به ايران * هم بر گل و بر سُنبل و بر خار و خسك زد
هر بىسروپايى ز كمين جست پى صيد * چون ديو دژم دست پىِ چوب و كتك زد