غبار آشيان ما ز آب بحر ننشينند * كه خار چشم توفانم در اين صحرا ز حيرانى
چه پوشى پنجهء خونين مردم كاندر اين وادى * بود آيينهدار ظلم قاتل چشم قربانى
بهجز شبنم كه ره در پردهء گل يافت تا ديدم * چه يوسفها به زندان رفته از پاكيزه دامانى
دل از جمعيّت ياران بود خونين كه همچون گل * ز نجواهاى پنهان خواندهام راز پريشانى
به پهناى فلك بايد رهايى از شكايتها * كه در سرچشمه خورشيد سوزم از پشيمانى
نىام از زمرهء نودولتان هرگز كه گنج غم * بود در سايهء تقديرم از آغاز ارزانى
خطّ جور
گر در ميان آتش و آبم كنى سراغ * يك آسمان سرشكم و يك لالهزار داغ
ترسم نيابيم چو شوم غايب از نظر * گر بهر جُستوجو ز ثريّا كنى چراغ
زنجيرىِ غمم كه ز قسمت سراى غيب * سهمى بود به شهپر سيمرغم از فراغ
تا خطّ جور مىدهدم ساقى سپهر * ز هر غمى كه ريزدم از كينه در اياغ
اى عاقلانِ به حرمت داغ جنون قسم * آشفته شد ز تلخى اين بادهام دماغ
آمد بهار و عقدهگشا شد دم نسيم * ما را دليست غنچه صفت همچنان به باغ