بر دوش خود كشيدى ، پيوسته لاشهام را * چون ناقهكان عرب را مىبُرد در صحارى
تا باشدم پناهى ، در زير سايبانى * با تَنگِ لطمه بستم ، بر گُردهات عمارى
آرام تن سپردى ، بر آنچه با تو كردم * من گرم تركتازى ، تو كوه پايدارى
با خيزران غفلت هردم زدم به جانت * مستانه ، بىمحابا ، زخمى و زخم كارى
باآنهمه جراحت ، اى زادهء تحمّل ! * بستى لب از شكايت ، از روى رازدارى
ره با تو مىگشودم ، يكعمر و باز بودم * اعرابى و زبانى ، خالى ز حقّگزارى
امروز نيز بارم ، بر پشت خستهء توست * مُردم به زير بارت ، با اين بزرگوارى
اى كاش بسته مىشد چشمم به روى هستى * تا ديدهام نمىديد ، حالت بدين نزارى
تنها فرشته خويم ، دارم زبان كه گويم : * شرمندهام ز رويت ، اى روح بردبارى !
دو آينه
پدرم با من از جوانى خويش * سالها پيش گفتوگو مىكرد
سر و زلف مرا به سينه ز مهر * مىفشرد و چو نافه بو مىكرد
آنچه هركس براى خود مىخواست * از براى من آرزو مىكرد
بازى تلخ زندگى ، ما را * چون دو آيينه روبهرو مىكرد
چشم من پيرىِ مرا مىديد * چون به ژرفى نظر در او مىكرد
او هم ايّام نوجوانى را * در من انگار جستوجو مىكرد
دستها
دستهاى تو خطّ فاصلهاند * چون دو شطّ محاذى شيرى
پيش دستان من كه مىخشكند * همچو جويى به جلگهء پيرى
*
داده دستان من ز كف ديريست * بوى دستان نوجوانى را
دستهاى تو تازه مىگيرند * عطر آغاز زندگانى را