مىروم تا كه خلوتى سازم * با غم و رنج جاودانهء خويش
*
جغد ظلمت گشوده بال سياه * از كران تا كرانهء افلاك
شهر خاموش و زندگى خاموش * كوچهها خفته در سكوتى پاك
*
باز مه ، اين عروس حجلهء چرخ * پشت ابرى عبوس پنهان است
باز چون آسمان ديدهء من * آسمان ، آسمان باران است
*
باز مىبينم آن گداى نحيف * داده سر ناى بىنوايى را
مىكشد همچو كوه غم بر دوش * نكبت كولهء گدايى را
*
باز مىبينم آن اسير فراق * كه سر از پاى خود نمىداند
غزل دلفريب « سعدى » را * با غمى بيكرانه مىخواند :
*
« روز وصلم قرار ديدن نيست * شب هجرانم آرميدن نيست »
« دست بيچاره چون به جان نرسد * چاره جز پيرهن دريدن نيست »
*
باز مىبينم آن سگ ولگرد * مىدود در قفاى مادهء خويش
هر دو در زوزههايشان اندوه * هر دو در ديدگانشان تشويش
*
در دل كوچههاى خلوت شب * همچنان راه خانه مىپويم
نااميد از طلوع صادق صبح * زير لب غمگنانه مىگويم :
*