تو قفل ، من كليدم ، تو بسته ، من شكسته * خفتيم با هم ، امّا ، پيوندمان گسسته
انّمَا الدّنيا كَبَيت نَسَجتهُ العَنكَبُوت
دنيا
زمينيست هستى كه جز تخم مرگ * نرويد در او هيچ از بهر قوت
ميفشان در اين مزرع بىثبات * به امّيد بيهوده بذر ثبوت
كه اين خاك هرگز نپرورده است * برى خوشتر از حنظل و انزروت
چه خوش گفت بلبل سحرگه به باغ * به گل در پس يك زمستان سكوت
مده دل به دنيا كه اين خانه را * تنيده به تار فنا عنكبوت
بيد
هميشه بيد به چشمم زنيست زيبا روى * كه شال سبز فكنده به روى بازويش
گشوده با سرانگشت باد ، پندارى * هزار رشتهء تابيده را ز گيسويش
نهفته چهرهء خود را ميان خرمن موى * كه چشم غير نيفتد به هرز بر رويش
كنار جوى ، تو گويى نشسته ديده به راه * به پشت پنجره ، با آن نگاه دلجويش
به گردِ ساق زده حلقه دستهاى بلند * نهاده گونه به ياس سپيد زانويش
بدان اميد كه آيد مگر چو باد بهار * بهسوى خانه شبانگاه از سفر شويش
تَنگِ لطمه
شرمندهام ز رويت ، اى روح بردبارى ! * با خانهاى كه بودى ، عمرى در آن حصارى
چون شد كه برگزيدى ، تقواى عيسوى را * اى مريم مقدّس ! باآنهمه حوارى ؟
آيا فراتر از اين ، اعجاز ديگرى هست * در زندگى ، كه كردى با من تو سازگارى ؟
من شاعر جسورم ، آشفتهحال و سركش * تنوارهء تلوّن ، تنديس بىقرارى
سيلابگون گذشتم با خشم از سر تو * چون صخره ايستادى ، بر پا به استوارى