تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 213

مساهمون:

ص٢١٣
تو قفل ، من كليدم ، تو بسته ، من شكسته * خفتيم با هم ، امّا ، پيوندمان گسسته
انّمَا الدّنيا كَبَيت نَسَجتهُ العَنكَبُوت

دنيا

زمينيست هستى كه جز تخم مرگ * نرويد در او هيچ از بهر قوت ميفشان در اين مزرع بىثبات * به امّيد بيهوده بذر ثبوت كه اين خاك هرگز نپرورده است * برى خوش‌تر از حنظل و انزروت چه خوش گفت بلبل سحرگه به باغ * به گل در پس يك زمستان سكوت مده دل به دنيا كه اين خانه را * تنيده به تار فنا عنكبوت

بيد

هميشه بيد به چشمم زنيست زيبا روى * كه شال سبز فكنده به روى بازويش گشوده با سرانگشت باد ، پندارى * هزار رشتهء تابيده را ز گيسويش نهفته چهرهء خود را ميان خرمن موى * كه چشم غير نيفتد به هرز بر رويش كنار جوى ، تو گويى نشسته ديده به راه * به پشت پنجره ، با آن نگاه دلجويش به گردِ ساق زده حلقه دست‌هاى بلند * نهاده گونه به ياس سپيد زانويش بدان اميد كه آيد مگر چو باد بهار * به‌سوى خانه شبانگاه از سفر شويش

تَنگِ لطمه

شرمنده‌ام ز رويت ، اى روح بردبارى ! * با خانه‌اى كه بودى ، عمرى در آن حصارى چون شد كه برگزيدى ، تقواى عيسوى را * اى مريم مقدّس ! باآن‌همه حوارى ؟ آيا فراتر از اين ، اعجاز ديگرى هست * در زندگى ، كه كردى با من تو سازگارى ؟ من شاعر جسورم ، آشفته‌حال و سركش * تن‌وارهء تلوّن ، تنديس بىقرارى سيلاب‌گون گذشتم با خشم از سر تو * چون صخره ايستادى ، بر پا به استوارى