كجاست ؟ تا كه برآرد ، يل دلاور نور * به تيغ صبح ، دمار از سپاه والى شب
سوار توسن خورشيد روز مىآيد * به شبشكارى ظلمت ، به گوشمالى شب
تنگ ظرف
با نگاهى پاى تا سر داغ داغم مىكند * جاى مىپندارى آتش در اياغم مىكند
مست مىسازد تنگ ظرفى چو من را بوى مى * خواندن يك بيت زيباتر دماغم مىكند
مىتوان از نااميدىها گلِ امّيد چيد * اشك آتشناك شب كار چراغم مىكند
زير بال ابر هم فارغ نىام از داغ و درد * اين نمكپرورده هرجايى سراغم مىكند
در بهارم نيست بخت ديدن گل زين سبب * باغبان فصل خزان دعوت به باغم مىكند
نيستم مرهون كس ، تا بىنيازىهاى من * دستها را بالش خواب فراغم مىكند
نشئهاى دارد سخنهاى بهين استاد من * حالتى دارد غزلهايش ، كه داغم مىكند
قافلهء غم
مگر از مردن خورشيد خبر دارد شب * كه سيهجامهء اندوه به بر دارد شب
هقهق گريهاش از درد فضا را پر كرد * نعش خورشيد به همراه مگر دارد شب
بغض نگذاشت بپرسيم ز چاووش پگاه * كه از اين شهر ، كى آهنگ سفر دارد شب
همره قافلهء زخمى غم مىآيد * شايد از فاجعهء روز ، خبر دارد شب
بايد از راهبهء پاك سحرگه پرسيد * كه بهجز روز شكارى چه هنر دارد شب
پينه بستهست در انديشهء شب كينهء روز * عجبى نيست كه از روز حذر دارد شب
تا گلو تر كند از تنگ بلورين صبا * صبح را تا به سحر چشم به در دارد شب
از زلال نفس عطر فروشش پيداست * كه خبر ز آمدن پيك سحر دارد شب
كوير شب
ديم تفته تنم ، بهار كجاست ؟ * عطشم كشت ، چشمهسار كجاست ؟