تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 201

مساهمون:

ص٢٠١
كجاست ؟ تا كه برآرد ، يل دلاور نور * به تيغ صبح ، دمار از سپاه والى شب سوار توسن خورشيد روز مىآيد * به شب‌شكارى ظلمت ، به گوشمالى شب

تنگ ظرف

با نگاهى پاى تا سر داغ داغم مىكند * جاى مىپندارى آتش در اياغم مىكند مست مىسازد تنگ ظرفى چو من را بوى مى * خواندن يك بيت زيباتر دماغم مىكند مىتوان از نااميدىها گلِ امّيد چيد * اشك آتشناك شب كار چراغم مىكند زير بال ابر هم فارغ نىام از داغ و درد * اين نمك‌پرورده هرجايى سراغم مىكند در بهارم نيست بخت ديدن گل زين سبب * باغبان فصل خزان دعوت به باغم مىكند نيستم مرهون كس ، تا بىنيازىهاى من * دست‌ها را بالش خواب فراغم مىكند نشئه‌اى دارد سخن‌هاى بهين استاد من * حالتى دارد غزل‌هايش ، كه داغم مىكند

قافلهء غم

مگر از مردن خورشيد خبر دارد شب * كه سيه‌جامهء اندوه به بر دارد شب هق‌هق گريه‌اش از درد فضا را پر كرد * نعش خورشيد به همراه مگر دارد شب بغض نگذاشت بپرسيم ز چاووش پگاه * كه از اين شهر ، كى آهنگ سفر دارد شب همره قافلهء زخمى غم مىآيد * شايد از فاجعهء روز ، خبر دارد شب بايد از راهبهء پاك سحرگه پرسيد * كه به‌جز روز شكارى چه هنر دارد شب پينه بسته‌ست در انديشهء شب كينهء روز * عجبى نيست كه از روز حذر دارد شب تا گلو تر كند از تنگ بلورين صبا * صبح را تا به سحر چشم به در دارد شب از زلال نفس عطر فروشش پيداست * كه خبر ز آمدن پيك سحر دارد شب

كوير شب

ديم تفته تنم ، بهار كجاست ؟ * عطشم كشت ، چشمه‌سار كجاست ؟
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 201 | سيد محمد باقر برقعى