تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 183

مساهمون:

ص١٨٣

آهوى دل

تا به زلفش مرغ دل مأوا گرفت * كار ما در عاشقى بالا گرفت ساقى ما با نگاهى نيم‌مست * دين و دل از عاشق شيدا گرفت آهوى دل در كمند زلف يار * رفت و در دشت جنون مأوا گرفت از دم باد بهارى گل شكفت * تا هزاران در گلستان جا گرفت ساقى مستان چه خوش هنگامه كرد * با يكى پيمانه عقل از ما گرفت در هواى طرّهء ليلىوشى * دل چو مجنون جانب صحرا گرفت گرد بامش شب همه‌شب مست مست * مرغ جان پرواز ، بىپروا گرفت عقل تا سرداد آوا ، در جهان * اختيار از آدم و حوّا گرفت مطرب خوش‌نغمه در بزم وجود * غمزه‌اى كرد و دل از « پويا » گرفت

آوارهء سرگردان

ديريست كه دل‌خون است از عشق پرىرويى * سودايى مه‌رويى ، دل‌بستهء گيسويى در تاب‌وتب مهرش ، مىسوزم و مىسازم * چون شعلهء سوزانى ، آواره به هر سويى افتانم و خيزانم ، از خويش گريزانم * مجنون غم يارى ، در بند خم مويى آوارهء سرگردان ، در غربت تنهايى * سودازدهء عشقم ، ديوانه به هر كويى روزم چو بهاران بود ، با ياد گل رويت * بارى ز كرم بازآ ، اى دوست به دلجويى رود است روان گويى از ديدهء گريانم * يك‌ره ز وفا بينش ، با ما به لب جويى