آهوى دل
تا به زلفش مرغ دل مأوا گرفت * كار ما در عاشقى بالا گرفت
ساقى ما با نگاهى نيممست * دين و دل از عاشق شيدا گرفت
آهوى دل در كمند زلف يار * رفت و در دشت جنون مأوا گرفت
از دم باد بهارى گل شكفت * تا هزاران در گلستان جا گرفت
ساقى مستان چه خوش هنگامه كرد * با يكى پيمانه عقل از ما گرفت
در هواى طرّهء ليلىوشى * دل چو مجنون جانب صحرا گرفت
گرد بامش شب همهشب مست مست * مرغ جان پرواز ، بىپروا گرفت
عقل تا سرداد آوا ، در جهان * اختيار از آدم و حوّا گرفت
مطرب خوشنغمه در بزم وجود * غمزهاى كرد و دل از « پويا » گرفت
آوارهء سرگردان
ديريست كه دلخون است از عشق پرىرويى * سودايى مهرويى ، دلبستهء گيسويى
در تابوتب مهرش ، مىسوزم و مىسازم * چون شعلهء سوزانى ، آواره به هر سويى
افتانم و خيزانم ، از خويش گريزانم * مجنون غم يارى ، در بند خم مويى
آوارهء سرگردان ، در غربت تنهايى * سودازدهء عشقم ، ديوانه به هر كويى
روزم چو بهاران بود ، با ياد گل رويت * بارى ز كرم بازآ ، اى دوست به دلجويى
رود است روان گويى از ديدهء گريانم * يكره ز وفا بينش ، با ما به لب جويى