آسمان هر نفسى بر دل ما درد فزود * آتش سينه بهجز دود غم هجر نديد
شكوه « پويا » مكن از دهر كه در سايهء دوست * شب به پايان رسد و باز برآيد خورشيد
جام عشق
هركه در عالم به سوداى غمى ديوانه بود * سرخوش از ياد جمال دلبر جانانه بود
دل بهجز دشت جنون در هيچ كويى ره نبرد * كى شنيدى عشق و مستى شيوهء فرزانه بود
خاطر آشفته جز ياد تو در خاطر نداشت * هرچه غير از وصف رويت پيش ما افسانه بود
غصّه مىگيرد گلويم اشك بىپروا كجاست ؟ * تا بگويد راز دل را كز غمش ديوانه بود
ديگر از دير و حرم نام و نشانى نيست نيست * هركه مست از جام او شد ساكن ميخانه بود
بيدلان را داد ساقى ، جرعهاى از جام عشق * جملهء ذرّات هستى مست آن پيمانه بود
سالها در مىزدم تا بينم آن جانانه را * « چون در دل باز شد ، ديدم كه صاحبخانه بود »
زين همه نقش عجب در كارگاه لطف صنع * آرزوى جان « پويا » ديدن جانانه بود
گذشت عمر
ديدى كه چهسان عمر گرانمايه گذشت * رخ كرد چو آفتاب و چون سايه گذشت
از نيك و بد جهان و از دشمن و دوست * بستند به ما هرآنچه پيرايه گذشت