تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 186

مساهمون:

ص١٨٦
آسمان هر نفسى بر دل ما درد فزود * آتش سينه به‌جز دود غم هجر نديد شكوه « پويا » مكن از دهر كه در سايهء دوست * شب به پايان رسد و باز برآيد خورشيد

جام عشق

هركه در عالم به سوداى غمى ديوانه بود * سرخوش از ياد جمال دلبر جانانه بود دل به‌جز دشت جنون در هيچ كويى ره نبرد * كى شنيدى عشق و مستى شيوهء فرزانه بود خاطر آشفته جز ياد تو در خاطر نداشت * هرچه غير از وصف رويت پيش ما افسانه بود غصّه مىگيرد گلويم اشك بىپروا كجاست ؟ * تا بگويد راز دل را كز غمش ديوانه بود ديگر از دير و حرم نام و نشانى نيست نيست * هركه مست از جام او شد ساكن ميخانه بود بيدلان را داد ساقى ، جرعه‌اى از جام عشق * جملهء ذرّات هستى مست آن پيمانه بود سال‌ها در مىزدم تا بينم آن جانانه را * « چون در دل باز شد ، ديدم كه صاحبخانه بود » زين همه نقش عجب در كارگاه لطف صنع * آرزوى جان « پويا » ديدن جانانه بود

گذشت عمر

ديدى كه چه‌سان عمر گرانمايه گذشت * رخ كرد چو آفتاب و چون سايه گذشت از نيك و بد جهان و از دشمن و دوست * بستند به ما هرآنچه پيرايه گذشت