هركس به هواى دوست بر لب سخنى دارد * چون من ، تو كجا دارى « پويا » ى ثناگويى
حلّاج
تا كه منصور از مى وحدت چشيد * جز خدا در عالم هستى نديد
تن رها كرد و رها شد از خودى * شد سراپا نور و نور سرمدى
تا دلش از نور حقّ شد صيقلى * گشت از او نور خدايى منجلى
عشق جانان بر نهادش چون رسيد * در دلش شد نور يزدانى پديد
پس همىگفتا : خدايم من ، خدا * درگرفت از نار و نور كبريا
بىخود و مست از مى دلدار شد * آنقدر حقّ گفت ، تا بر دار شد
قطره چون در بحر ، ناپيدا شود * عين دريا گردد و دريا شود
دين و دل در راه او ايثار كرد * گمرهان خفته را بيدار كرد
روز ديگر آتشى افروختند * و اندر آن آتش تنش را سوختند
چونكه خاكستر شد آن خاكى نهاد * باد هم خاكسترش بر آب داد
غرق تا خاكسترِ او شد در آب * گشت اللّه ، هذه شىء عجاب
گر كه خواهى دم ز « او ادنى » زنى * دم مزن « پويا » تو از ما و منى
سير هستى جز ره دلدار نيست * هرچه بينى غير آن ديّار نيست
دل دردمند
اگر از شرار عشقت به دل آتشى است يارا * صنما به ساغرى مى ، كرمى نما خدا را
به اميد آنكه در ما به عنايتى ببينى * زدى آتش از نگاهى دل دردمند ما را
نه ترنّمى ز تارى ، نه نواى آبشارى * كه سرود و نغمهء دل ، غم توست گلعذارا
تو كه شور آفرينى به نگاه آتشينت * به فراق خود مسوزان ، دل عاشقان ، نگارا
به نوازش نسيمى دلخسته را خبر كن * كه سحر ببوسم از جان ، رخ قاصد صبا را