تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 184

مساهمون:

ص١٨٤
هركس به هواى دوست بر لب سخنى دارد * چون من ، تو كجا دارى « پويا » ى ثناگويى

حلّاج

تا كه منصور از مى وحدت چشيد * جز خدا در عالم هستى نديد تن رها كرد و رها شد از خودى * شد سراپا نور و نور سرمدى تا دلش از نور حقّ شد صيقلى * گشت از او نور خدايى منجلى عشق جانان بر نهادش چون رسيد * در دلش شد نور يزدانى پديد پس همىگفتا : خدايم من ، خدا * درگرفت از نار و نور كبريا بىخود و مست از مى دلدار شد * آن‌قدر حقّ گفت ، تا بر دار شد قطره چون در بحر ، ناپيدا شود * عين دريا گردد و دريا شود دين و دل در راه او ايثار كرد * گمرهان خفته را بيدار كرد روز ديگر آتشى افروختند * و اندر آن آتش تنش را سوختند چون‌كه خاكستر شد آن خاكى نهاد * باد هم خاكسترش بر آب داد غرق تا خاكسترِ او شد در آب * گشت اللّه ، هذه شىء عجاب گر كه خواهى دم ز « او ادنى » زنى * دم مزن « پويا » تو از ما و منى سير هستى جز ره دلدار نيست * هرچه بينى غير آن ديّار نيست

دل دردمند

اگر از شرار عشقت به دل آتشى است يارا * صنما به ساغرى مى ، كرمى نما خدا را به اميد آنكه در ما به عنايتى ببينى * زدى آتش از نگاهى دل دردمند ما را نه ترنّمى ز تارى ، نه نواى آبشارى * كه سرود و نغمهء دل ، غم توست گل‌عذارا تو كه شور آفرينى به نگاه آتشينت * به فراق خود مسوزان ، دل عاشقان ، نگارا به نوازش نسيمى دل‌خسته را خبر كن * كه سحر ببوسم از جان ، رخ قاصد صبا را