تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 180

مساهمون:

ص١٨٠
آزمايش بسى ببايد كرد * تا كه بشناخت گرگ را از ميش ديده‌ام اينكه دوستان سهل است * بلكه بيگانه گشته از من خويش آنكه تا دوستى شود پيوند * به تو مىچسبد آن‌چنان كه سريش ناگه اين رشته را چنان گسلد * كه به هم وصل كرد نتوانيش اوّل عمر و زندگانى توست * مدّتى لازم است از اين پيش تا كه دشمن ز دوست بشناسى * جان من اين‌قدر مكن تشويش باش تا ياد من به خير كنى * چون‌كه از دوستى شوى دل‌ريش پند « منشى » به كار بند كه او * باشد و بود و هست خيرانديش

از : پويا

دانم ، اى اوستاد دانشمند ! * پيرهن‌ها دريده‌اى زين پيش از خدا خواهم آنكه نهصد سال * بازهم پيرهن بدرّى بيش ليك در اين ميانه با تو مراست * شرطى اى اوستاد نيك‌انديش كاندرين بازمانده نهصد سال * تا نگردى ز دوستان دل‌ريش از دو چشمان خويش برگيرى * عينك يأس و اندُه و تشويش تا ببينى كه مىتوانى يافت * دوستانى موافق دل خويش ! همهء مردمان نه يكسانند * هم بود نوش در جهان ، هم نيش گر گناهى يكى به تهران كرد * ديگرى را مگير در تجريش گر به صحراى زندگى گرگ است * بىگمان هست هم در آنجا ميش « گر نهى پيش چشم شيشه كبود * اين جهان را كبود مىبينيش » خوانده‌ام شرح حال دانايان * كرده‌ام فكر خلق را تفتيش بوده‌ام مونس و ضيع و شريف * هم‌عنان توانگر و درويش حاصل ساليان تجربه چيست ؟ * گويمت اى نشسته زار و پريش آدمى پايبند احسان است * جاهل و عالم و فقيه و كشيش ! پند « منشى » به كار من نخورَد * گرچه دانم كه هست خيرانديش گر كنى بند من جدا از بند * جز محبّت مرا نباشد كيش
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 180 | سيد محمد باقر برقعى