آزمايش بسى ببايد كرد * تا كه بشناخت گرگ را از ميش
ديدهام اينكه دوستان سهل است * بلكه بيگانه گشته از من خويش
آنكه تا دوستى شود پيوند * به تو مىچسبد آنچنان كه سريش
ناگه اين رشته را چنان گسلد * كه به هم وصل كرد نتوانيش
اوّل عمر و زندگانى توست * مدّتى لازم است از اين پيش
تا كه دشمن ز دوست بشناسى * جان من اينقدر مكن تشويش
باش تا ياد من به خير كنى * چونكه از دوستى شوى دلريش
پند « منشى » به كار بند كه او * باشد و بود و هست خيرانديش
از : پويا
دانم ، اى اوستاد دانشمند ! * پيرهنها دريدهاى زين پيش
از خدا خواهم آنكه نهصد سال * بازهم پيرهن بدرّى بيش
ليك در اين ميانه با تو مراست * شرطى اى اوستاد نيكانديش
كاندرين بازمانده نهصد سال * تا نگردى ز دوستان دلريش
از دو چشمان خويش برگيرى * عينك يأس و اندُه و تشويش
تا ببينى كه مىتوانى يافت * دوستانى موافق دل خويش !
همهء مردمان نه يكسانند * هم بود نوش در جهان ، هم نيش
گر گناهى يكى به تهران كرد * ديگرى را مگير در تجريش
گر به صحراى زندگى گرگ است * بىگمان هست هم در آنجا ميش
« گر نهى پيش چشم شيشه كبود * اين جهان را كبود مىبينيش »
خواندهام شرح حال دانايان * كردهام فكر خلق را تفتيش
بودهام مونس و ضيع و شريف * همعنان توانگر و درويش
حاصل ساليان تجربه چيست ؟ * گويمت اى نشسته زار و پريش
آدمى پايبند احسان است * جاهل و عالم و فقيه و كشيش !
پند « منشى » به كار من نخورَد * گرچه دانم كه هست خيرانديش
گر كنى بند من جدا از بند * جز محبّت مرا نباشد كيش