نشان كوى جانان از كه پرسى ؟ * چو بگذشتى ز خود ، بينى رخ يار
تو را از چشمهء مهر است نورى * كه آيد از تجلّىگاه ديدار
به درياى محبّت غرقهء عشق * ندارد بيم از امواج بسيار
دلى گر با دلى همراز باشد * در آن نور صفا گردد پديدار
چو باشى شبنمى بر گلبن عشق * عنان بر آفتاب مهر بسيار
مرا سوداى وصل روى جانان * چو چشم نيم مستش كرد بيمار
در اين درياى بىپاياب هستى * تو را « پويا » چه خوشتر وصل دلدار
نواى عشّاق
اميدى ، دلفريبى ، جانفزايى * بهارى ، روحبخشى ، دلربايى
شكوه عفّتى ، آرام جانى * نگارى ، دلبرى ، بلابلايى
نواى دلكشى در پردهء عشق * به شام تار مشتاقان ضيايى
خم زلفت ندارد چون دل من * اسيرى ، خستهجانى ، مبتلايى
ز چشم نيمخوابت ، مست مستم * رمنده ، همچو آهوى ختايى
مرا در خلوت غم شب همهشب * تو همراز دل درد آشنايى
خدايا از نواى ساز عشّاق * نصيب جان « پويا » كن نوايى
هجر يار
ديده از هجر يار مىگريد * خسته و دلفگار مىگريد
چون اسيران مانده در زنجير * در خم زلف يار مىگريد
گه به مويه چو ناى نالان است * گه جدا از ديار مىگريد
دل ندارد قرار و آرامش * بىسكون و قرار مىگريد
ديده شد ترجمان ابر بهار * كه چو ابر بهار مىگريد
دل « پويا » اسير غمزهء اوست * دل غمين است و زار مىگريد