مناظرهاى در باب دوستى « 1 » از : استاد منشى
ناكسان از بين بردند احترام دوستى * نيست يك ارزن سلامت در سلام دوستى
اى حريفان تا چه پيش آمد كه در دوران ما * از شراب صدق ، خالى ماند جام دوستى
هست اسمى بىمسمّا يا كه قولى بىعمل * اينكه ما رويش نهاد ستيم نام دوستى
هيچكس قايل نمىگردد مقامى بهر دوست * پس چه شد اى دوستان آخر مقام دوستى
روزگار دوستى بگذشت و اينك سالهاست * تا نيامد بوى انسى بر مشام دوستى
يا كه در عالم نشد از دوستى توليد مثل * يا به عهد ما عقيم افتاد مام دوستى
باش همرنگ جماعت ، خواهى ار آسودگى * يعنى اى « منشى » قناعت كن به نام دوستى
از : پويا
ديده بگشودم به هستى ، چون به نام دوستى * آمدم تا آورم هرجا ، پيام دوستى
چون بهجز غم برنمىآرد نهال دشمنى * بر زبان هرگز نيارم غير نام دوستى
نيست شيواتر بيانى از بيان مهر و عشق * نيست شيرينتر كلامى از كلام دوستى
نيست خوشتر محفلى از محفل ياران دوست * نيست والاتر مقامى از مقام دوستى
هامش
( 1 ) - زندهياد استاد حسينعلى منشى كاشانى كه در كار غزل دستى توانا داشت و همه غزلهايش هم از هفت بيت تشكيل مىشد ، غزلى سروده بود با رديف « دوستى » كه گرچه از نظر ادبى به نظر من زيبا و دلپسند مىآمد ، امّا مضمونش را نمىپسنديدم ، لذا شعرى با همان وزن و قافيه پرداختم و به ايشان تقديم داشتم . نامبرده مجددا شعرى در اثبات نظريهء خود سرود و من هم پاسخى براى آن نوشتم . بدينترتيب مناظرهاى در باب دوستى پيش آمد كه چند تن ديگر از شعرا هم در آن شركت جستند .