شراب عشق و صفا ناچشيده بايد ريخت * حديث مهر و وفا ناشنيده بايد رفت
چو برق ثانيهاى سركشيده بايد سوخت * چو باد باديهاى بردويده بايد رفت
اگر به دشت بلا پا نهاده بايد شد * دگر به تخت طلا آرميده بايد رفت
شبى گذشت به خوابى كه عمر نامش بود * نديده رنگ طلوع سپيده بايد رفت
به عمق درّه محنت فتاده بايد مرد * به اوج قلّهء قدرت رسيده بايد رفت
چو مىتوان كه به ميدان مردمى جان باخت * چرا به گوشهء ذلّت خزيده بايد رفت
هماره گفتهء « پويا » به ياد دار كه گفت * به راه مردم زحمت كشيده بايد رفت
اى مادر
اى مادر ! اى يگانه به شيدايى * اى نام تو ، قداست زيبايى
در بارگاه عرش خداى عشق * والاتر از تصوّر والايى !
تا آدمى درآمد و عشق آمد * كس نامدهست با تو به همتايى
مهر تو ، مرهمى است شگفتانگيز * عشق تو ، عالمى است تماشايى
شوريده عاشقى كه درنگت نيست * از نام و ننگ و محنت و رسوايى
*
آنجا كه رزمگاه فداكاريست * افزونى از هزار ، به تنهايى
آنجا كه صبر شرط نخستين است * دريايى از توان شكيبايى
آنجا كه صيد حادثه روى آرد * كوهى ، همه صلابت خارايى
آنجا كه عقده را بُرِشى بايد * شمشيرى از نهايت برّايى
بااينهمه نشانه ، نمىيابم * هيچ آفريده ، چون تو ، معمّايى
چندين جمال دارى و در چشمت * آيينهء جلال اهورايى
يادم نمىرود كه مرا هر شب * خواندى به مهر نغمهء لالايى
يادم نمىرود كه خود افتادى * تا يافتم كفايت برپايى
پيرى فشرد دست تو را تا ما * پا برگذاشتيم ، به برنايى