براى آن شب شگفت عيد ،
كه از آسمان به جاى ستاره
موشك مىباريد
اندوهِ حملهء تاتار
ماهى ،
به تنگ تنگِ ملالت
در چرخ ، چرخِ تكاپو
با چشمهاى سرد
بىاعتنا به تُندر آژير
در تابِ زندگى
من ،
در اتاق تنگ
به تنها
تُنداىِ خشم خدايان
در آسمان قهر ،
تلواسههاى روح
تفتاىِ زخمِ دل
در تار و مارِ عمر
اندوه تاتار . . .
فاصله
شب بلند انتظار در راههاى فاصله
نشستهام