چنگى عشق
اين باد كه از بنفشهزاران خيزد * از جان بلند كوهساران خيزد
چون چنگى عشق بر رگ روح زند * اين بانگ ، ز ژرفاى بهاران خيزد
افسوس
افسوس كه زندگى چو خوابى بگذشت * چون بارش عشق ، در شبابى بگذشت
ناديده و ناشنيده ، از راه شديم * نقشى ز فريب در سرابى بگذشت
تخمهء خشم
از خون سياوشان ، زمين مىجوشد * ديگيست كه از آتش كين مىجوشد
آن ريشهء پاگرفته در تخمهء خشم * ديريست كه در جان زمين مىجوشد
رهرو سال
ما ، رهرو سال دوهزاريم همه * در چرخهء قرن ، بىقراريم همه
يك دور هزارساله زينسان بگذشت * كس نيست كه گويد به چه كاريم همه
بستر و راز
از خانهء ماه ، مردى آمد به فرود * در هالهء نور ، بازوى مهر گشود
شد سينه پر از ولوله ، از جذبهء شوق * آرام ، درون بستر راز غنود
سكون مرداب
چه ملولم ز سكونِ مرداب
وَ خموشاىِ خزه
دمههاى لجنآلود اميد
در هواىِ عفنِ بىمزدا