بىبازگشت عمر منى
و با دستانت
سپيدى مويم را مىكاوى
كه تا شايد دريابى
چهسان زيستهام
و بزدايى ، در برف اين بيشه
جا پاى جهلم را
* و من ، مىخواهم كه او
ترانهخوان اين مقتل
بخواند ، و گواه من باشد
كه صلح و صداقت را
عاشقى هميشگى بودم .
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 158
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص١٥٨