پرنده عشق ندارد
حريف و باده و خلوت به يار ارزانى * به چشم دشمنت اى عشق ، خار ارزانى
كنون كه داس در انديشه علف روئيد * هواى باغ به باد بهار ارزانى
پرنده عشق ندارد ، كه خاك خاك سياه * به هركه مانده بجا در قمار ارزانى
به آب خسته ز رفتن ، برهنه بايد گفت * شكوه سبزه ، به جويبار ارزانى
در آن سپيده كه سرهاى سبز بر باد است * زبان سرخ ، به بالاى دار ارزانى
عبور كيست كه انديشه را قرق كردند ؟ * سكوت كوچه و شب بر سوار ارزانى
ز خير آب گذشتيم غرقمان نكنند * طراوتش به همان بىتبار ارزانى
ز پشت قافله خاكسترى و ديگر هيچ * كه چشم مانده به ره را غبار ارزانى
حلاوت تن يوسف كه بوى عصمت داشت * به تلخ كامى آن نابكار ارزانى
« همينكه شعر و غزل هست جانپناهى هست » * به قدر همّت مردان حصار ارزانى
من و تو از پس اين نكته برنمىآئيم * كه راز عشق به شبزندهدار ارزانى
شط خون
آب از سرم گذشته ، فكرى به آبرو كن * نوبت رسيد ما را ، ساقى پياله رو كن
شرح صبورى دوست ، زين آب آتشين * آتش بزن بكامم ، آنگاه هاىهو كن
شعر ترى نگفتيم ، كام كسى برآيد * ما را زبان سرخيست ، هستيم روبرو كن
آن هفت خط كه دانى ، سازى دگر زد و رفت * درويش را بگوئيد ، بنشين و باز هو كن
انديشههاى شاعر زخميست در بهاران * هرجا شقايقى بود ، انديشه گير و بو كن
اين شوكران عشق است ، مستى ندارد اى دوست * رندان تشنهلب را زين بادهتر گلو كن
شط خيال ياران ، خونينترين روايت * ماندهست ركعت عشق ، در شط خون وضو كن
در چشم شوق ديدار ، سوئى دگر ندارد ! * اى دل بمان و وصلش در خويش آرزو كن
عشق من و شقايق ، شرح نى و نيستان * در آرزوى آن وصل ، با اين فراغ رو كن