هجوم وحشىِ كفتارهاى بىرحم است * پى رهايى شيرانِ در حصار بيا
پلنگ سلطه دوباره به ماه خيره شده است * بپرورد به سر انديشهء شكار بيا
ز غرب و شرق برآنند تا كه قفل زنند * بدستِ جبر به درهاى اختيار بيا
به ابتذال كشيدند آدميّت را * و ، ابتذال بود عين افتخار بيا
جهان پُر است ز بتخانههاى نو ، بت نو * براى گردن بتها تبر بيار ، بيا
هبوطِ حاكمِ سرنيزه را بشارت ده * پيام دوست بياور به هر ديار ، بيا
تو اى سحابِ اميد ، اى سفير آزادى * ببار ، بركهء دل خشك شد ، ببار ، بيا
تجلّى همه زيبائى جهان هستى * از آن تور است جهانى در انتظار ، بيا
شمع حق
حق ز باورهاى باطل سوخته است * عاقل از تكفير جاهل سوخته است
در تميز باطل از حق ماندهايم * چارچوبِ حقّ و باطل سوخته است
مانده از منطق بهجا خاكسترى * جمله برهان و دلايل سوخته است
ز آتش افروزى مجنونان بدشت * حاصلِ مردان عاقل سوخته است
فتنه ، اى فتنه ، على عليه السّلام را فرقِ سر * از تو ، نى از تيغ قاتل سوخته است
سينهء آن مظهرِ مردانگى * از رياكارانِ غافل سوخته است
دود عدلش رفت در چشمش دريغ * آنكه از عدلش اراذل سوخته است
از دلم مىسوخت هردم قسمتى * اين زمان انگار كامل سوخته است
بىره آوردم اگر عذرم پذير * آنچه را مىبود قابل سوخته است
شمع حق مىگفت با پروانهها * آنكه از جهل قبايل سوخته است
فرق دارد سوختن با سوختن * از يكى دامن ، يكى دل سوخته است