حريف بازى نردم ، ولى در ششدر افتادم * كنون بازى براى ما بد آورده است مىدانى ؟
شبان كوچه را از مست بيدارى نشانى نيست * مجالش در كف سگهاى ولگرد است مىدانى ؟
در اين بستان هرآن گل را چنان سوسن زبان باشد * به چشم باغبان گل ندان طرد است مىدانى ؟
سخن را سخت مىتابند « پژمان » دم فروبربند * نمىدانى كه اين سرمايه سردرد است مىدانى ؟
ساغر خورشيد
برگشوده است شهپر خورشيد * بنگر آنجا به منظر خورشيد
دژ شب را شكست تيغ سحر * پرده برداشت از سر خورشيد
آمد از حجلهء فلق بيرون * ناز نازانه دختر خورشيد
دشت كيفيد و مست خواهد شد * تا بنوشيد ز ساغر خورشيد
تهمتن يكّهتاز ميدان شد * اخترى نيست همبر خورشيد
روشنان فلك غلاف كنند * تيغ خود نزد خنجر خورشيد
كور خفّاش خو گرفته به شب * گنجدش فهم باور خورشيد ؟ !
باختر مىكشد به كام او را * اى نيازم به خاور خورشيد
اگر از ترس روز ، خفّاشان * مىرمند از برابر خورشيد
ما به شب نيز مثل مهرويان * مىپرستيم اختر خورشيد
دختر رز كه گرم روست چنان * خون او هست از زر خورشيد
واى اگر پرده ز آسمان به درد ! * ما و باران آذر خورشيد
راز بيدارى جهان خواندم * هست رمزش به دفتر خورشيد
من چنان سايهام تو خورشيدى * سايه هيچ است در بر خورشيد