تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 133

مساهمون:

ص١٣٣
حريف بازى نردم ، ولى در شش‌در افتادم * كنون بازى براى ما بد آورده است مىدانى ؟ شبان كوچه را از مست بيدارى نشانى نيست * مجالش در كف سگ‌هاى ولگرد است مىدانى ؟ در اين بستان هرآن گل را چنان سوسن زبان باشد * به چشم باغبان گل ندان طرد است مىدانى ؟ سخن را سخت مىتابند « پژمان » دم فروبربند * نمىدانى كه اين سرمايه سردرد است مىدانى ؟

ساغر خورشيد

برگشوده است شهپر خورشيد * بنگر آنجا به منظر خورشيد دژ شب را شكست تيغ سحر * پرده برداشت از سر خورشيد آمد از حجلهء فلق بيرون * ناز نازانه دختر خورشيد دشت كيفيد و مست خواهد شد * تا بنوشيد ز ساغر خورشيد تهمتن يكّه‌تاز ميدان شد * اخترى نيست همبر خورشيد روشنان فلك غلاف كنند * تيغ خود نزد خنجر خورشيد كور خفّاش خو گرفته به شب * گنجدش فهم باور خورشيد ؟ ! باختر مىكشد به كام او را * اى نيازم به خاور خورشيد اگر از ترس روز ، خفّاشان * مىرمند از برابر خورشيد ما به شب نيز مثل مه‌رويان * مىپرستيم اختر خورشيد دختر رز كه گرم روست چنان * خون او هست از زر خورشيد واى اگر پرده ز آسمان به درد ! * ما و باران آذر خورشيد راز بيدارى جهان خواندم * هست رمزش به دفتر خورشيد من چنان سايه‌ام تو خورشيدى * سايه هيچ است در بر خورشيد